مهم برای مسلمانان! معرفی برنامه‌های «اسلام دموکراتیک» (3)

مهم برای مسلمانان! معرفی برنامه‌های «اسلام دموکراتیک» (3) [1]

ترجمه و ارائه ی: کارزان شکاک

طیف ایدئولوژیک

در واقع، امروزه جهان اسلام به چهار جبهه ایدئولوژیک تقسیم شده است: بنیادگرایی، سنت‌گرایی، مدرنیسم و سکولاریسم. هر یک از این گروه‌ها از زیرگروه‌هایی تشکیل شده‌اند که تفاوت‌های بین گروه‌های اصلی را تحت الشعاع قرار می‌دهند. درک تفاوت‌ها چه در درون گروه‌ها و چه بین گروه‌ها برای رهبران غربی مهم است.

بنیادگرایان ارزش‌های دموکراتیک و فرهنگ مدرن غربی را رد می‌کنند. آن‌ها خواهان یک دولت اقتدارگرا برای تحمیل قوانین اسلامی و اخلاقی هستند. آن‌ها آماده‌اند از نوآوری و فناوری مدرن استفاده کنند، اما حاضر نیستند خشونت را متوقف کنند.

دو مکتب بنیادگرایی وجود دارد. مکتب اول که مبتنی بر الهیات (توحید) است و معمولاً در نهادهای مذهبی رواج دارد، به بنیادگرایان کتاب مقدس (مبتنی بر کتاب مقدس) اشاره دارد. این گروه شامل: بخش عمده‌ای از انقلابیون ایرانی، وهابیون سعودی و انجمن کاپلان ترکیه می‌شود.

از سوی دیگر، بنیادگرایان رادیکال تأکید کمتری بر جوهره تحت‌اللفظی اسلام دارند و یا عمداً یا از طریق ناآگاهی از اصول عقاید ارتدوکس اسلامی، آزادی قابل توجهی به دست می‌آورند. القاعده، طالبان افغانستان، حزب التحریر و تعداد زیادی از دیگر جنبش‌ها و گروه‌های رادیکال اسلامی پراکنده در سراسر جهان، به این دسته تعلق دارند.

سنت‌گرایان برای یک جامعه محافظه‌کار تلاش می‌کنند. آنها نسبت به دنیای مدرن، نوآوری و پیشرفت بدبین هستند. آنها همچنین به دو گروه تقسیم می‌شوند. تفاوت‌ها قابل توجه است.

سنت‌گرایان محافظه‌کار به اجرای دقیق قوانین و سنت‌های مسلمانان به معنای واقعی کلمه پایبند هستند. آنها نقش دولت و اقتدار سیاسی را تشویق‌کننده یا حداقل تسهیل‌کننده این امر می‌دانند. با این حال، به طور کلی، آنها خشونت و تروریسم را تأیید نمی‌کنند. آنها تلاش‌های خود را بر زندگی روزمره جامعه متمرکز می‌کنند.

هدف آنها حفظ هنجارها، ارزش‌ها و رفتارهای ارتدوکس تا حد امکان است. نگرش آنها رد نوآوری است. وسوسه‌ها و سرعت مدرن زندگی به عنوان تهدیدهای جدی تلقی می‌شوند. سنت‌گرایان اصلاح‌طلب معتقدند که اسلام، برای اینکه در همه زمان‌ها پایدار و جذاب باقی بماند، باید در به‌کارگیری اصول و عقاید سنتی، امتیازاتی بدهد. آنها پذیرای بحث در مورد اصلاحات و تفسیرهای مجدد هستند. نگرش آنها، سازگاری محتاطانه با تغییر و نشان دادن انعطاف‌پذیری در نص قانون به منظور حفظ روح قانون است.


[1]  مطالعه ی قسمتهای مختلف این مقاله جهت درک کل مطلب لازم است بخصوص قسمت اول

انحراف فکری و لغزش اعتقادی؛ نقد سکولاریسم پنهان در سخنان مولوی عبدالحمید(4)

انحراف فکری و لغزش اعتقادی؛ نقد سکولاریسم پنهان در سخنان مولوی عبدالحمید(4)

کاتب: محمد اسامه

این جریان اسلام آمریکایی که چند دهه است جایگزین فرقه های تولید شده توسط انگلیس همچون فرقه ی قادیانی ها و بهایی ها و… شده است خروجی فعالیتهایش در نهایت به نفع آمریکا و سایر دشمنان قانون شریعت الله تمام می شود.

این اسلام آمریکایی مولوی عبدالحمید اسلامیه که مرتد را مرتد نگوید، اهل‌ذمه را اهل‌ذمه نداند، قانون اسلام را قانون شهروندی و حکومت اسلامی را حکومت شهروندی کند، دین اسلام را از دولت جدا کند، قوانین شریعت را تعطیل کند، و به جای قرآن و «قانون اساسی منطبق با شریعت الله» بخواهد قومیت و ایرانیت را ملاک قرار دهد و…

این اسلام: نه اسلام پیامبر رسول الله صلی الله علیه وسلم است، نه اسلام صحابه است، نه اسلام امامان فقه است، بلکه اسلام سیاسیِ آمریکایی است که هدفش: خالی کردن محتوای دین، نابودی هویت امت و تبدیل مسلمان به «ملیت‌پرستِ بی‌ریشه» و غربزده است.

واضح است که خطبه های متناقض مولوی عبدالحمید که بیشتر رسانه پسند هستند لغزش لغزش خطیر در اصول دین است و مواضع آشفته ی او: نه حقوقی است نه فقهی و نه تاریخی و شرعی، بلکه سخنان او نتیجه: فشار رسانه‌های غربی و ترس از برچسب‌زدن و تلاش برای جلب حمایت سیاسی غیرمسلمانان و دارودسته ی منافقین داخلی است.

به این شکل دیده می شود که مولوی عبدالحمید امروز میان «اسلام» و «سکولاریسم» ایستاده، اما سخنانش کاملاً در جهت سکولاریسم و سکولاریستهاست.

انحراف فکری و لغزش اعتقادی؛ نقد سکولاریسم پنهان در سخنان مولوی عبدالحمید(3)

انحراف فکری و لغزش اعتقادی؛ نقد سکولاریسم پنهان در سخنان مولوی عبدالحمید(2)

کاتب: محمد اسامه

مورد دیگری از انحراف فکری مولوی عبدالحمید که به فقه اسلامی اهل سنت و جماعت بر می گردد سخنان سکولاریستی او در مورد اهل‌کتاب و مرتدان است.

در شریعت اسلامی و به صورت سنتی اهل‌کتاب فقط با جزیه و قبول حاکمیت اسلام بر زمین می‌توانند در جامعه اسلامی بمانند. در چنین حالتی دارالاسلام امنیت آنها را حفظ نموده و خودمختاری درونگروهی آنها در مسائل مراسمات مذهبی و قضاوت و آموزش و پرورش و … آنها را تضمین می کند و اینها مجبور به پرداخت زکات و هزینه هایی نیستند که مسلمین می پردازند همچنین اینها مجبور به خدمات نظامی و سربازی نیستند؛ اما چنانچه همچون یکی از شهروندان دارالاسلام حاضر به پرداخت مالیاتها و هزینه های رایج شوند و سربازی بروند و در نظم موجود حل شوند در چنین حالتی و بر اساس رای اهل علم از آنها جزیه هم گرفته نمی شود.

اما مرتدان (مانند بهائیانی که شیعه زاده بوده اند و ریشه‌شان ارتداد از اسلام است) نه جزیه از آنان پذیرفته می‌شود و نه حق اقامت دائم در دارالاسلام دارند. این حکم قرآن و اجماع فقه اسلامی است.

خلفای راشدین؛ ابوبکر، عمر و عثمان و علی رضی‌الله‌عنهم همین حکم را اجرا کردند.اجتهاد آنها در زمان جنگ‌های مرتدان (مسیلمه، اسود عنسی، طلیحه و گروه‌های مانع زکات) برای همیشه معیار اهل سنت و جماعت شد.

پس سخن مولوی عبدالحمید که می‌گوید: «بهائیان ایرانی هستند و باید حقوق برابر داشته باشند.» به جای آنکه معیار شریعت باشد معیار ایرانی بودن و نژاد است و این سخن هیچ ربطی به شریعت الله ندارد که در آن الله محوری و شریعت محوری حاکم است نه نژاد محوری.

مولوی عبدالحمید با همین نژاد محوری ایرانی رضاخانی می گوید: «حقوق شهروندی برابر برای همه باشد.»

اینجاست که عده ای می پرسند و سوال منطقی مطرح می کنند اگر معیار «ایرانی بودن» است چرا بهائیان ایرانی حق داشته باشند، اما همجنس‌گرایان ایرانی نه؟ چرا مرتد پذیرفته شود ولی فاسق جنسی نه؟

این همان فرمول سکولاریسم غربی است که می گوید: دولت باید نسبت به دین و اخلاق «بی‌طرف» باشد.

پس سخنان مولوی عبدالحمید دقیقاً در مسیر سکولاریسم و لیبرالیسم اجتماعی غربی قرار می‌گیرد و ربطی به فقه و شریعت الله ندارد بلکه در برابر اصول و مبانی فقه و شریعت الله قرار دارد.

انحراف فکری و لغزش اعتقادی؛ نقد سکولاریسم پنهان در سخنان مولوی عبدالحمید(2)

انحراف فکری و لغزش اعتقادی؛ نقد سکولاریسم پنهان در سخنان مولوی عبدالحمید(2)

کاتب: محمد اسامه

مورد دیگری از انحراف فکری مولوی عبدالحمید که به فقه اسلامی اهل سنت و جماعت بر می گردد سخنان سکولاریستی او در مورد اهل‌کتاب و مرتدان است.

در شریعت اسلامی و به صورت سنتی اهل‌کتاب فقط با جزیه و قبول حاکمیت اسلام بر زمین می‌توانند در جامعه اسلامی بمانند. در چنین حالتی دارالاسلام امنیت آنها را حفظ نموده و خودمختاری درونگروهی آنها در مسائل مراسمات مذهبی و قضاوت و آموزش و پرورش و … آنها را تضمین می کند و اینها مجبور به پرداخت زکات و هزینه هایی نیستند که مسلمین می پردازند همچنین اینها مجبور به خدمات نظامی و سربازی نیستند؛ اما چنانچه همچون یکی از شهروندان دارالاسلام حاضر به پرداخت مالیاتها و هزینه های رایج شوند و سربازی بروند و در نظم موجود حل شوند در چنین حالتی و بر اساس رای اهل علم از آنها جزیه هم گرفته نمی شود.

اما مرتدان (مانند بهائیانی که شیعه زاده بوده اند و ریشه‌شان ارتداد از اسلام است) نه جزیه از آنان پذیرفته می‌شود و نه حق اقامت دائم در دارالاسلام دارند. این حکم قرآن و اجماع فقه اسلامی است.

خلفای راشدین؛ ابوبکر، عمر و عثمان و علی رضی‌الله‌عنهم همین حکم را اجرا کردند.اجتهاد آنها در زمان جنگ‌های مرتدان (مسیلمه، اسود عنسی، طلیحه و گروه‌های مانع زکات) برای همیشه معیار اهل سنت و جماعت شد.

پس سخن مولوی عبدالحمید که می‌گوید: «بهائیان ایرانی هستند و باید حقوق برابر داشته باشند.» به جای آنکه معیار شریعت باشد معیار ایرانی بودن و نژاد است و این سخن هیچ ربطی به شریعت الله ندارد که در آن الله محوری و شریعت محوری حاکم است نه نژاد محوری.

مولوی عبدالحمید با همین نژاد محوری ایرانی رضاخانی می گوید: «حقوق شهروندی برابر برای همه باشد.»

اینجاست که عده ای می پرسند و سوال منطقی مطرح می کنند اگر معیار «ایرانی بودن» است چرا بهائیان ایرانی حق داشته باشند، اما همجنس‌گرایان ایرانی نه؟ چرا مرتد پذیرفته شود ولی فاسق جنسی نه؟

این همان فرمول سکولاریسم غربی است که می گوید: دولت باید نسبت به دین و اخلاق «بی‌طرف» باشد.

پس سخنان مولوی عبدالحمید دقیقاً در مسیر سکولاریسم و لیبرالیسم اجتماعی غربی قرار می‌گیرد و ربطی به فقه و شریعت الله ندارد بلکه در برابر اصول و مبانی فقه و شریعت الله قرار دارد.

انحراف فکری و لغزش اعتقادی؛ نقد سکولاریسم پنهان در سخنان مولوی عبدالحمید(1)

انحراف فکری و لغزش اعتقادی؛ نقد سکولاریسم پنهان در سخنان مولوی عبدالحمید(1)

کاتب: محمد اسامه

مولوی عبدالحمید مدیر و خطیب مسجد مکی زاهدان سال‌ها است دستهایی او را نماینده اهل‌سنت بلوچستان معرفی می‌کند، اما مدتهاست سخنان او دربارۀ «برابری مطلق حقوق مسلمان و غیرمسلمان» و «اهمیت ندادن به مسائل دینی مسئولین حکومتی و اینکه از چه دینی هستند» و هم مسیر شدن با دارودسته ی منافقین ایرانی تحت عنوان اصلاح طلب و… نشان می‌دهد که او عملاً از اسلام فقها فاصله گرفته و به سمت اسلام سکولاریستیِ آمریکایی حرکت کرده است؛ اسلامی که نه ریشه در قرآن دارد و نه در سنت خلفای راشدین به همین دلیل پیشنهاداتی که در مورد چگونگی برخورد با آمریکا و غرب و صهیونیستها می دهد بیشتر به سمت سازش و امتیاز دادن و عقب نشینی از ارزشها و اصول و مبانی و خط قرمزها گرایش دارد که نتیجه ای جز لیبی و سوریه ای شدن و شکست و ذلیلی و زیر دستی برای مومنین دربرنداشته و ندارد.

در این‌جا به‌صورت موردی و در حد توان این متن و مختصر، دقیق و استدلالی نشان می‌دهیم که چرا دیدگاه‌های مولوی عبدالحمید با شریعت اسلامی منافات دارد.

۱. اسلام = دینِ الله محوری و شریعت؛ نه دینِ انسان محوری و تابعِ شهروندی

مولوی عبدالحمید می‌گوید:

«ملاک حقوق و مشارکت در حکومت، ایرانی بودن است، نه مسلمان بودن.»

این دقیقاً همان اصل سکولاریسم است؛ چون اسلام بر الله محوری بنا شده است و سکولاریسم بر انسان محوری یا همان انسانیتی (اومانیسم) که مولوی عبدالحمید بارها همچون افراد کوچه بازاری گفته که انسانیت مهم است.

البته در این انسان محوری و اومانیسم و انسانیت نیز عامل هویت بخش مسائل نژادی است؛ یعنی با محور قرار دادن انسان و نژاد، دین از حکومت جدا شود و هویت نژادی و ملی جایگزین ایمان گردد و زمینه برای تسلط کفار بر مومنین فراهم می شود در حالی که الله جل جلاله می‌فرماید: وَلَن يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا  () خالله راهی قرار نداده که از آن راه کافر بر مؤمن ولایت و سلطه داشته باشد.

این نصّ صریح قرآن است؛ نه برداشت مذهبی.

پس چگونه عبدالحمید می‌گوید: انسانیت (اومانیسم) مهم است نه دین، و غیرمسلمان باید با مسلمان در حاکمیت و امور حکومتی حقوق برابر داشته باشد، و حتی می‌تواند در قانون‌گذاری دخالت کند؟

این همان کاری است که هم اکنون جولانی در سوریه در حال انجام آن است و برخلاف اساس دین است.

هشدار به همسایگان؛ لبخند زدن به حاکمیت دارالکفر طاری و کاملاْ مزدور و دست شنانده ی پاکستان، لبخند زدن به آمریکا و آل سعود

هشدار به همسایگان؛ لبخند زدن به حاکمیت دارالکفر طاری و کاملاْ مزدور و دست شنانده ی پاکستان، لبخند زدن به آمریکا و آل سعود

کاتب: مُلا نور احمد (کوټه)

دیدارهای اخیر برخی مسئولان کشورهای همسایه با مقامات  « دارالکفر پاکستان» امری قابل تأمل و پرسش‌برانگیز است.

ما به عنوان دارالاسلام امارت اسلامی افغانستان و همسایگان این منطقه می‌گوییم:

پاکستان، دارالکفری طاری و مزدور و دست نشانده و خاین به تمام معنا است؛ نه منفعتی دارد، نه صداقتی؛ نه خیرش به کسی رسیده، نه امنیت آورده؛ بلکه سال‌هاست مزدور سیاسی و امنیتی آمریکا و سعودی‌ها در این منطقه عمل می‌کند.

به همین دلیل هشدار می‌دهیم:

لبخند زدن به چنین حکومتی، اعتماد کردن به چنین دارالکفری، و گشودن دروازه‌های سیاسی برای آن نه به نفع ملت‌های منطقه است و نه به سود امنیت و استقلال هیچ کشور اسلامی همسایه ای.

ما وظیفه داریم این حقیقت را بدون پرده بیان کنیم: هر تعامل ساده‌لوحانه با چنین رژیمی، فقط زمینه ی نفوذ، توطئه و بی‌ثباتی بیشتر را فراهم می‌کند.

آیا جیش العدل در حال امر به معروف و نهی از منکر شرعی با اسلحه و دست است؟

آیا جیش العدل در حال امر به معروف و نهی از منکر شرعی با اسلحه و دست است؟

کاتب: مولوی سید محمد رخشانی بادینی

جیش العدل با شعارهای شبه اسلامی و جهادی مدعی است که در استان سیستان و بلوچستان ایران در حال امر به معروف و نهی از منکر است؛ اما زمانی که به حامیان جیش العدل و کسانی که در پاکستان به آنها پناه برده و بخصوص به ثمره ی کار آنها نگاه می کنیم متوجه می شویم که نتیجه ی کارشان برعکس ادعای آنها را نشان می دهد.

رسول الله صلی الله علیه وسلم به تغییر منکر بر حسب توانایی و رفتار تدریجی و مرحله‌ای امر می‌کند و از ابوسعید خُدری رضی الله عنه روایت است که گفت: شنیدم که رسول الله صلی الله علیه وسلم فرمودند: ‌مَنْ ‌رَأَى ‌مِنْكُمْ ‌مُنْكَرًا فَلْيُغَيِّرْهُ بِيَدِهِ، فَإِنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَبِلِسَانِهِ، فَإِنْ لَمْ يَسْتَطِعْ فَبِقَلْبِهِ، وَذَلِكَ أَضْعَفُ الْإِيمَانِ (مسلم49) هریک از شما که منکری دید آن را با دستش تغییر دهد (یعنی تغییر عملی)، پس اگر نتوانست با زبانش آن را تغییر دهد و اگر نتوانست با دلش آن را (بد بداند)، و آن ضعیف‌ترین (مرتبه‌ی) ایمان است.

در انجام فریضه ی امر به معروف و نهی از منکر شروطی وجود دارد که شخص مسلمان باید از این شروط آگاهی داشته باشد و نیازمند سیاست شرعی و علم و بصیرت است تا اینکه مثلا از تغییر آن منکر، منکر بزرگ‌تری ایجاد نشود.

اگر در انجام امر به معروف و نهی با منکر  با دست و تغییر عملی که جنگ مسلحانه هم در آن جای می‌گیرد، شرایط لازم وجود نداشته باشد و شخص دست به اسلحه ببرد چنین جنگی خودش تبدیل به منکری بزرگتر می شود که «قتال الفتنه» نامیده می شود نه «جهاد في سبيل الله».

امام ابوحنیفه رحمه الله در پاسخ به بلخی و در الفقه الأبسط، ص 108 می گوید: این اشخاص در نتیجه ی این قیام، فسادی که به بار می آورند بیشتر از آنچه است که اصلاح می کنند، از ریختن خونها بگیر تا حلال کردن حرامها و از بین بردن اموال. 

جنگ جیش العدل و انصار الفرقان و گروههای همسو با آنها علاوه بر اینکه منکری بزرگتر و«قتال الفتنه» است که منجر به ایجاد فتنه ای جدید در کنار مشکلات موجود می شود، چون در راستای منافع و اهداف آمریکا و صهیونیستها بر ضد جبهه ی مقاومت اسلامی است نوعی غدر و خیانت و خنجری بر پشت جهاد فی‌سبیل‌الله  نیز محسوب می شود و بخشی از جبهه ی دشمنان مجاهدین غزه به شمار می روند هر چند با زبان ادعای بزرگی داشته باشند یا شعارهای بزرگی بدهند در هر دو حالت عمل آنها سخنان آنها را رد می کند. 

حتی یک کافر اصلی شرافتمند برایش ننگ و عار است که در جبهه ی صهیونیستهای وحشی کودک کش قرار گیرد اما ثمره ی حماقت این گروههای اهل بغی این است که «عملا» آنها را در جبهه ی وحشی هائی چون رژیم صهیونیستی قرار می دهد و سربازی از سربازان پیاده ی این دشمن وحشی می شوند.

نکته ی مهم دیگر اینکه: صرفنظر از شعارهای شبه جهادی و کلیشه ای که از این گروههای اهل بغی می شنویم، بدیل و جایگزین «عملی» اینها برای دارالاسلام ایران، دارالکفری سکولاریستی و ارتدادی است و فتنه ای بزرگتر از این برای مسلمین وجود ندارد.

در این صورت جنگ مسلحانه ی گروههای اهل بغی چون جیش العدل و انصارالفرقان و غیره «قتال الفتنه» است و ربطی به منهج اهل سنت و جماعت ندارد بلکه در واقع جنگ فی سبیل آمریکا و ناتو وصهیونیستهاست و به جای آنکه امر به معروف کنند در واقع امر به منکر می کنند.

انتهای مسیر جیش العدل برای بلوچهای حنفی مذهب

انتهای مسیر جیش العدل برای بلوچهای حنفی مذهب

کاتب: مولوی سید محمد رخشانی بادینی

اینکه جیش العدل در رسانه های خود ادعا می کند هدفش حاکمیت و حکم الله در جامعه است ادعای تمام گروههای اسلامگرای مستقل و نفوذی بوده که در تمام سرزمینهای اسلامی اعلام موجودیت کرده اند و نمی توان به شعارها زیاد اهمیت داد بلکه آنچه مهم است انتهای مسیری است که این فرقه ها و گروهها به آن می رسند.  

به عنوان نمونه عده ای انقلاب و تغییر زیربنائی جامعه را وسیله‌ای برای رسیدن به قدرت و سپس اجرای شریعت بر اساس فقه و مذهب خود می‌دانند. اینها همچون ج.ا.ایران و ا.ا. افغانستان و الشباب سومالی و اتحادیه شافعی ها و زیدی های یمن و… موفق به کسب قدرت و ادامه ی مسیر تا زمانی که الله بخواهد بوده اند؛ یا به موازات اخوان المسلمین اصلی، یک اخوان تقلبی لیبرال غربگرا درست شده که می خواهد در چارچوب قوانین حکومتی حاکم بر جامعه و با انتخابات سکولاریستها به قدرت برسد و بعد شریعت را اجرا کند که در تمام سرزمینهای اسلامی شکست خورده اند.

گروههایی چون سلفی های علمی و تبلیغی و اخوانی های مستقل و جماعت اسلامی ابوالاعلی مودودی نیز ایجاد مؤسسات خدماتی اسلامی مانند مدارس اسلامی، بانک‌های اسلامی، بیمارستان‌های اسلامی و دانشگاه‌های اسلامی و حتی حضور در حاکمیت موجود را راه رسیدن به قدرت و حاکمیت اسلامی می دانند. این گروه‌ها نیز در نابود کردن حاکمیت سکولاریستها و در رسیدن به قدرت تماما شکست خورده‌اند.

در کنار همه ی اینها، جماعتها و گروههایی چون گروه جولانی در سوریه وجود دارد که رهبران آنها با شعارهای جهادی برای هدفی خاص توسط دشمنان تولید شده اند بدون آنکه اعضای آن از این توطئه ی خطرناک خبر داشته باشند؛ اینها بعد از آنهمه شعارهای جهادی و عملیاتهای استشهادی و… به صفر باز می گردند، یعنی در نهایت تبدیل می شوند به دست نشانده هائی وابسته به آمریکا و غرب و نظام سکولار جامعه ی سکولار بین‌المللی.

این دسته که به «تاجران جهاد» مشهور هستند با شعارهای شبه جهادی بر علیه احزاب مختلف سکولار و حتی مذهبی های وابسته و اهل دعوت و جهاد مستقل اعضای خود را به عملیاتهای عجیبی می کشانند اما در نهایت سر از آخور آمریکا و دشمنان اصلی در می آورند و ابزار و دست نشانده ای جدیدی برای این دشمنان در میان قوم خود می شوند.

این جریان از همان ابتدا با تمام شعارهائی که می دهند برای این نیامده اند که ایدئولوژی جدید یا وسیله جدیدی برای کسب قدرت بیاورند، چون رهبران این گروهها توسط دشمنان تولید شده اند و انتهای مسیر و نهایت آنها از همان ابتدای قیام و شورش و فعالیتهایشان ورای تمام شعارهای جهاد ی و انقلابی و … که می دهند مشخص و واضح است و آن: هم مسیری با آمریکا و شرکای آمریکا.

اینجاست که تنها با یک سوال ساده می توانیم بفهمیم که جیش العدل در میان بلوچها در کدام یک از این مسیرها می رود؟

جیش العدل که خودش را بخشی از ایران و اپوزیسیون مخالف حکومت فعلی ایران می داند، همین الان اگر حاکمیت ایران برود چه حاکمیتی جایگزین آن خواهد شد؟ حاکمیتی با فقه حنفی؟ یا شافعی؟ یا هر یک از مذاهب معروف به اهل سنت؟ یا حاکمیتی سکولار و ارتدادی؟

این نهایت جیش العدل در میان بلوچهاست؛ یعنی رسیدن به حاکمیتی سکولار وغربگرا؛ جوانان آگاه بلوچ لازم است آینده نگر باشند و سرنوشت خود را دست کسانی ندهند که خون و آبرو و احساسات آنها را در مسیری غیر شرعی هدر دهند؛ ما با هزینه های کمتری و با تحمل مشکلات خاص دعوت می توانیم در جامعه، و در چاچوب قوانین حاکم بر جامعه، و بر اساس منهج صحیح اهل سنت و جماعت، دست به امر به معروف و نهی از منکر و اصلاحگری به اندازه ی توان خود بزنیم و هیچ نیازی به خشونت و جنگ مسلحانه و تولید ناامنی نداشته باشیم. ان شاء الله 

مهم برای مسلمانان! معرفی برنامه‌های «اسلام دموکراتیک» (2)

مهم برای مسلمانان! معرفی برنامه‌های «اسلام دموکراتیک» (2)

ترجمه و ارائه ی: محمد اسامه

اسلام مدنی دموکراتیک

پنج رکن دموکراسی برای اسلام. چگونه غرب [کافر محارب و اشغالگر] می‌تواند اصلاحات [ به معنی دقیقتر: تخریب] در اسلام را ترویج دهد.[1]

مدل‌های رقیب اسلام برای برتری معنوی و سیاسی با هم رقابت می‌کنند و این امر پیامدهای جدی برای سایر نقاط جهان دارد. رهبران غربی با درک روشن از مبارزه ایدئولوژیک جاری در اسلام و تمایز قائل شدن بین نیروهای رقیب در اندیشه اسلامی، می‌توانند شرکای مسلمان مناسب را شناسایی و با آنها همکاری کنند تا از افراط‌گرایی و خشونت جلوگیری کرده و دموکراسی‌سازی و توسعه را تشویق کنند.

این ایده که جهان خارج باید برای توسعه یک مدل میانه‌رو و دموکراتیک از اسلام تلاش کند، دهه‌هاست که رواج دارد، اما تنها از 11 سپتامبر 2001 رواج یافته است.

توافق عمومی وجود دارد که این یک رویکرد سازنده است. اسلام شامل ایدئولوژی‌ها و جنبش‌های سیاسی بسیاری است که برخی از آنها ثبات جهانی را تضعیف می‌کنند. بنابراین، تشویق نیروهایی در اسلام که خواستار یک نظم اجتماعی میانه‌روتر، دموکراتیک‌تر، صلح‌آمیزتر و مداراجویانه‌تر هستند، منطقی است.

تغییر دین پیشرو جهان کار آسانی نیست. اگر “ایجاد یک مکانیسم دولت-ملت” یک کار دشوار است، پس “ایجاد یک ساختار مذهبی” پرخطرترین و دشوارترین است.

اسلام نه یک نظام همگن است و نه خودکفا. بسیاری از مشکلات و تأثیرات خارجی با دین گره خورده‌اند. بسیاری از نیروهای سیاسی در جهان اسلام عمداً سعی در «اسلامی کردن» این بحث دارند تا به اهداف خود برسند.

بحران کنونی در اسلام دو مؤلفه اصلی دارد: ناتوانی در توسعه بر اساس شرایط خود و از دست دادن ارتباط با نظام مسلط جهانی. جهان اسلام با عقب‌ماندگی عمیق و درماندگی نسبی خود مشخص می‌شود.

بسیاری از راه‌حل‌های بومی – مانند ملی‌گرایی، پان‌عربیسم، سوسیالیسم عربی و انقلاب اسلامی – در حال شکست هستند و منجر به ناامیدی و خشم می‌شوند. در عین حال، جهان اسلام، از یک سو، از همگام شدن با فرهنگ مدرن جهان امتناع می‌کند و از سوی دیگر، به حاشیه اقتصاد جهانی می‌رود و وضعیتی ناخوشایند را برای هر دو طرف ایجاد می‌کند. مسلمانان راه‌حل واحدی برای بحران خود ندارند: چه چیزی باعث آن می‌شود و جامعه آنها در نهایت باید چگونه باشد.

غرب با این سؤال روبرو است که از کدام ایدئولوژی (یا ایدئولوژی‌ها) حمایت کند، از کدام روش‌ها استفاده کند و چه اهداف واقعی و ملموسی را تعیین کند.؟


[1]  مطالعه ی قسمتهای مختلف این مقاله جهت درک کل مطلب لازم است بخصوص قسمت اول

علماء و رسالتی که در حال فراموشی است

علماء و رسالتی که در حال فراموشی است

کاتب: سلیمان عبدالرحمن

در طول تاریخ اسلام، علمای راستین چراغ راه امت و وارثان حقیقی پیامبران بوده‌اند؛ اما وارث بودن تنها با عنوان و لباس حاصل نمی‌شود، بلکه با حق گوئی، عمل، مسئولیت و ایستادگی در برابر ظلم و بدعتهای مختلف معنا می‌یابد.

امروز امت اسلامی در آتش ستم، اشغال و فقر می‌سوزد، اما بسیاری از کسانی که خود را عالم می‌نامند، رسالت دینی را در محدودهٔ مسائل جزئی و فردی خلاصه کرده‌اند؛ در حالی‌که قرآن از آنان می‌خواهد در برابر باطل، استبداد و طاغوت بایستند.

دانش فقه عبادات و احکام فردی، بخشی از  دین است، اما اگر عالم در برابر انحراف مسلمین از اولولیات مثل طاغوت شناسی ( هر جای قرآن و سنت اسمی از طاغوت آمده یعنی کافر که بعد از شیطان و در میان انسانها و بر اساس آیه 17 سوره حج 5 دسته هستند) و کفر به طاغوت( کفر به این طاغوتهای شش گانه)، دشمن شناسی و درجه بندی شرعی دشمنان، اهل جماعت شدن، ستم حاکمان، ظلم و وابستگی امت سکوت کند، در حقیقت بخشی اصلی از اولویات رسالت نبوی را وانهاده است. علم بدون غیرت و اقدام، چون نوری است که در زندان خاموش بماند.

انبیا برای اقامهٔ توحید و عدالت مبعوث شدند، نه برای سازش با ظلم. آنان در برابر فرعون، نمرود و ابوجهل ایستادند، تا دین خدا تنها در مسجد و کتاب نماند، بلکه در جامعه و سیاست نیز حاکم گردد. عالم راستین نیز باید چنین باشد؛ زبانش باید صدای عدالت باشد و علمش باید در خدمت عزت امت و دفاع از مظلومان به کار رود.

متاسفانه بیشتر کسانی که بر منابر رسول الله صلی الله علیه وسلم تکیه زده اند خطیب هستند نه عالم؛ با این وجود، امروز امت از علما انتظار دارد که از قالب درس و منبر فراتر روند، و بار دیگر علم را به رسالتش بازگردانند: هدایت، قیام به حق و مبارزه با هر طاغوت فکری، فرهنگی یا سیاسی.