به مولوی عبدالحمید باید گفت اگر معیار «اکثریت» بود، اسلام هرگز باقی نمی‌ماند

به مولوی عبدالحمید باید گفت اگر معیار «اکثریت» بود، اسلام هرگز باقی نمی‌ماند

کاتب: مُلا نور احمد (کوټه)

بسم‌الله الرحمن الرحیم

سخنان اخیر مولوی عبدالحمید زاهدانی برای بسیاری از اهل دین، پرسشی جدی پدید آورده است؛ پرسشی که پاسخ آن نه در احساسات، بلکه در تاریخ ظهور تمام پیامبران و به صورت آشکارتر در صدر اسلام نهفته است.

پرسش نخست: اگر معیار حق، «راحتی اقتصادی و معیشت» بود

اگر منطقِ امروز این باشد که سختی اقتصادی، گرسنگی و فشار اجتماعی مجوز عقب‌نشینی از اصل دین و حاکمیت شریعت است، آنگاه باید از مولوی عبدالحمید بپرسیم:

آیا رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم و یارانش چنین کردند؟

در شِعب ابی‌طالب، مسلمانان سه سال تمام در محاصره اقتصادی بودند؛ گرسنگی تا آنجا که صدای گریه کودکان شنیده می‌شد و تحریم خرید و فروش و قطع روابط اجتماعی و فشار حداکثری برای دست‌کشیدن از توحید.

اما رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم نه سازش کرد، نه شریعت را تعلیق نمود، نه گفت چون معیشت سخت است، از اصل دعوت عقب‌نشینی می‌کنیم.

اگر معیار، رفاه بود، همان‌جا دعوت پایان می‌یافت.

خداوند درباره همان دوران مکی و سختی های آن می فرماید:

  • أَحَسِبَ النَّاسُ أَن یُتْرَکُوا أَن یَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا یُفْتَنُونَ ‏(عنکبوت / 2)‏

‏آیا مردمان گمان برده‌اند همین که بگویند ایمان آورده‌ایم ( و به یگانگی خدا و رسالت پیغمبر اقرار کرده‌ایم ) به حال خود رها می‌شوند و ایشان ( با تکالیف و وظائف و رنجها و سختیهائی که باید در راه آئین آسمانی تحمّل کرد ) آزمایش نمی‌گردند ؟ !‏

  • وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ فَلَیَعْلَمَنَّ اللَّهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ ‏(عنکبوت /  3)

ما کسانی را که قبل از ایشان بوده‌اند ( با انواع تکالیف و مشقّات و با اقسام نعمتها و محنتها ) آزمایش کرده‌ایم ، آخر باید خدا بداند چه کسانی راست می‌گویند ، و چه کسانی دروغ می‌گویند.

مومنین نه تنها در دوران مکی بلکه در دوران مدنی هم که حاکمیت اسلامی داشتند و در معرض مشکلات اقتصادی و جنگهای احزاب (سکولاریستها) بودند باز در میان آنها کسانی وجود داشتند که در حیاط مسجد و ایوان مسجد سکونت داشتند که به آنها می گفتند اصحاب صفه.

پرسش دوم: اگر معیار حق، «اکثریت مردم» بود

پس از وفات رسول‌الله صلی‌الله‌علیه‌وسلم، حادثه‌ای بزرگ رخ داد و آنهم اینکه اکثریت افراد قبایل عرب مرتد شدند و گفتند: دین، با محمد بود و تمام شد و این غیر از افرادی بودند که از پرداخت زکات به حاکمیت اسلامی سرباز زدند و تنها این حکم الله را انجام ندادند.

در آن زمان، اکثریت عددی با ارتداد بود، نه با شریعت.

حال سؤال روشن است اگر معیار حق، «خواست اکثریت» یا «آرامش اجتماعی» بود، آیا ابوبکر صدیق رضی‌الله‌عنه باید تسلیم می‌شد؟

اما او گفت: واللَّهِ لَأُقَاتِلَنَّ مَن فَرَّقَ بيْنَ الصَّلَاةِ والزَّكَاةِ، فإنَّ الزَّكَاةَ حَقُّ المَالِ، واللَّهِ لو مَنَعُونِي عَنَاقًا كَانُوا يُؤَدُّونَهَا إلى رَسولِ اللَّهِ صَلَّى اللهُ عليه وسلَّمَ لَقَاتَلْتُهُمْ علَى مَنْعِهَا.[1]

اگر ابوبکر معیارش اکثریت بود، اسلام در همان سال اول دفن می‌شد.

پرسش سوم: معیار اهل‌سنت چیست؟

در منهج اهل‌سنت حق با نص است، نه با عدد و دین تابع معیشت نیست و شریعت با فشار دشمن تعطیل نمی‌شود.

مولوی عبدالحمید زاهدانی، این پرسش‌ها از سر خصومت شخصی نیست؛ از سر قیاس تاریخی است:

  •  اگر شما در مکه بودید، در شعب ابی‌طالب می‌ایستادید یا به‌خاطر معیشت عقب می‌نشستید؟
  • اگر پس از وفات رسول الله صلی الله علیه وسلم در مدینه بودید، با ابوبکر می‌ایستادید یا می‌گفتید چون اکثریت برگشته‌اند، باید عقب‌نشینی کرد و حاکمیت را تحویل این مرتدین داد؟

همه می دانیم که مومنین میان مسلمین هستند که ستونهای این دین را بر شانه های خود نگه داشتنه اند و اسلام با اقلیتِ صابر مانده است، نه با اکثریتِ مصلحت‌جو.

الله تعالی می فرماید: ‏وَإِن تُطِعْ أَکْثَرَ مَن فِی الأَرْضِ یُضِلُّوکَ عَن سَبِیلِ اللّهِ إِن یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَإِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ ‏(انعام/116) اگر از اکثریت و بیشتر مردم (که کافران و منافقانند) پیروی کنی، تو را از راه خدا دور می‌سازند. چرا که آنان جز از ظنّ و گمان پیروی نمی‌کنند و آنان جز به دروغ و گزاف سخن نمی‌گویند .‏

مولوی عبدالحمید زاهدانی، این نوشتار حکم را بر تو و امثال تو صادر نمی‌کند بلکه آینه فقه و منهج و تاریخ را روبه‌روی مواضع امروز شما قرار می دهد تا بدانی که اسلام، محصول سازش با فشار و اکثریت نبود؛ محصول صبر «فَاصْبِرْ كَمَا صَبَرَ أُولُوا ٱلْعَزْمِ مِنَ ٱلرُّسُلِ (احقاف/ ۳۵)، ثبات و وفاداری به شریعت بوده است.


[1]  أخرجه البخاري (1399)، ومسلم (20)

در صیانت از حدود شرع، دادخواهی جمعی از متدینین اهل‌سنت ایران در قبال بدعت‌های مولوی عبدالحمید و نفی حاکمیت اسلامی توسط ایشان

در صیانت از حدود شرع، دادخواهی جمعی از متدینین اهل‌سنت ایران در قبال بدعت‌های مولوی عبدالحمید و نفی حاکمیت اسلامی توسط ایشان

بسم الله الرحمن الرحیم

يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَأَطِيعُوا الرَّسُولَ وَأُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ۖ فَإِنْ تَنَازَعْتُمْ فِي شَيْءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَالرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآخِرِ ۚ ذَٰلِكَ خَيْرٌ وَأَحْسَنُ تَأْوِيلًا (نساء/59)

خطاب به:

مراجع محترم قضایی، محاکم صالحه شرعی و مسئولان عالی‌رتبه دارالاسلام ایران

مقدمه

ما جمعی از آحاد متدین اهل‌سنت ایران، در چارچوب فریضه‌ی قطعی امر به معروف و نهی از منکر و با التزام به مبانی مسلّم فقه اهل‌سنت، بدین‌وسیله مراتب اعتراض و دادخواهی شرعی خود را نسبت به مواضع و اظهارات اخیر آقای مولوی عبدالحمید اسماعیل‌زهی خطیب مسجد مکی زاهدان اعلام می‌داریم. موارد زیر به‌منظور بررسی فقهی و قضایی تقدیم می‌شود:

۱) نفی حاکمیت الهی و ترویج سکولاریسم

از منظر شریعت اسلام، حاکمیت مطلق از آنِ خداوند متعال است و مشروعیت هر نظام سیاسی در گرو التزام به احکام الهی می‌باشد. هرگونه دعوت به جدایی دین از حاکمیت یا ترجیح قوانین بشری بر شریعت، نفی ضروریات حکمرانی اسلامی و موجب تشویش اذهان مؤمنین است. اظهارات نامبرده که متضمن تضعیف حاکمیت اسلامی و جایگزینی الگوهای غیراسلامی است، از حیث فقهی موجب فتنه و اخلال در نظم دینی جامعه تلقی می‌گردد.

۲) انحراف از اصول فقهی اهل‌سنت و تضعیف بیعت

در فقه اصیل اهل‌سنت—به‌ویژه فقه حنفی—حفظ انتظام جامعه اسلامی و پایبندی به بیعت با حاکمیتی که مجری حدود الهی است، واجب شرعی شمرده شده است. تضعیف پایه‌های نظام اسلامی و هم‌صدایی با جریان‌های معاند، بدعت مذموم بوده و زمینه‌ساز تفرقه، ناامنی و تضعیف دارالاسلام است.

۳) تبیین فقهی شائبه‌های اعتقادی در حوزه حکمرانی

بر اساس متون معتبر فقهی، انکار آگاهانه‌ی حاکمیت احکام الهی یا ترجیح نظام‌های غیرالهی بر نظام اسلامی، موجب تزلزل مرزهای اعتقادی می‌گردد. اظهاراتی که شائبه‌ی نفی شریعت و پذیرش الگوهای سکولار را القا کند، از دیدگاه بسیاری از علما دارای تبعات سنگین فقهی است و نیازمند رسیدگی تخصصی و قضایی می‌باشد.

۴) خواسته‌ها و مطالبات شرعی

ما اهل سنت و جماعت ایران، ضمن اعلام برائت از دیدگاه‌های انحرافی یادشده، از قوه قضائیه و محاکم شرعی دارالاسلام ایران تقاضا داریم:

• با رسیدگی دقیق فقهی و حقوقی به این مواضع، از تکرار بدعت‌هایی که عقیده و اصل اسلام را مورد هدف قرار داده جلوگیری شود؛

• با اقدام قاطع و عادلانه، از کیان شریعت، امنیت دینی اهل سنت و جماعت و سایر مسلمین و وحدت امت صیانت گردد؛

• نتیجه رسیدگی به‌صورت شفاف اعلام شود تا تشویش اذهان عمومی رفع گردد.

والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

جمعی از متدینین و دغدغه‌مندان اهل‌سنت و جماعت ایران

مولوی عبدالحمید خطیبی عوام زده و سکولار زده ی در صف و جبهه ی باطل یا عالمی ثابت‌قدم در جبهه ی مومنین شریعت گرا؟

مولوی عبدالحمید خطیبی عوام زده و سکولار زده ی در صف و جبهه ی باطل یا عالمی ثابت‌قدم در جبهه ی مومنین شریعت گرا؟

به قلم: عبدالرحمن براهویی

بر خلاف عصر نبوت و سالها پس از آن که:«عُلَمَاؤُهُ كَثِيرٌ، خُطَبَاؤُهُ قَلِيلٌ» علمای آن بسیار و خطبای آن کم بودند یا به قول ابن مسعود «كَثِيرٌ فُقَهَاؤُهُ، قَلِيلٌ قُرَّاؤُهُ» این روزها ما شاهدیم که، بر مردم، زمان و دورانی رسیده است که:« يَقِلُّ عُلَمَاؤُهُ وَيَكْثُرُ خُطَبَاؤُهُ»[1] خطبای آن بسیار و علماء کم شده اند و یا به قول ابن مسعود: «قَلِيلٌ فُقَهَاؤُهُ، كَثِيرٌ قُرَّاؤُهُ» فقها کم و قاریان زیاد شده اند یعنی ابن مسعود رضی الله عنهما عالم را فقیه و خطیب را با قاری ترجمه و تفسیر کرده است.[2] البته در صدر اسلام به آگاهان بر قرآن لقب «القُرَّاء» را می دادند و بعد از ظهور ائمه ی مجتهد که فقه تبدیل به صنعت شد لقب «القُرَّاء» جای خودش را به الفقهاء والعلماء داد.[3]

پس بین عالم و خطیب فرق هست، یک خطیب از مطالب علماء مطلبی را حفظ می کند و یا حکام چیزی به او می گویند و او مثل یک مجری و بازیگر تلویزیونی آنرا به مهارت تکرار می کند، به هر حال چون الان مردم همه را عالم می نامند بر اسا این غلط مصطلح می گوئیم که تاریخ اسلام، میدان آزمونِ «علم» بوده است؛ نه هر عالمی سرافراز بیرون آمده و نه هر صاحب منبر، امانت علم را حفظ کرده است. همواره دو صف روشن وجود داشته: علمایی که در کنار جاهلیت حاکم بر جامعه ایستادند و علمایی که هزینه دادند اما دین را نفروختند. این قاعده امروز نیز جاری است و هر موضع‌گیریِ عالم، دیر یا زود در ترازوی شریعت و مردم سنجیده می‌شود.

امروزه خطبایی وجود دارند که مثل مولوی عبدالحمید اسماعیل زهی که حتی یک کتاب فقهی ندارد و در زمینه ی علم فقه خالی و تهی است اما عنوان شیخ الاسلام توسط عوام الناس به او داده شده است.

این شخص که رسانه ها او را صاحب شهرت کرده اند در بزنگاه‌های سیاسی، جانب عوام الناس و جاهلیت سکولاریستی حاکم بر آنها را گرفت. نامش در بین مومنین می ماند، اما نه به‌عنوان الگو؛ بلکه به‌عنوان نمونه‌ای از عالمِ لغزیده و منحرفی که به عقاید و حتی موجودیت مردم بلوچ صدمات بزرگی زد که تاریخ ملت ما او را با هرزه های سکولاری که توجیه‌شان کرد، یک‌جا به حاشیه می برد.

او مثل اسلاف خود از عالمانِ هم‌صدا با اشغالگران کفار و محارب خارجی در عصر استعمار (در هند، مصر و شام) است که مردم را به سکوت در برابر استعمار فراخواندند. امروز نه قدرت‌ها مانده‌اند و نه اعتبار آن فتواها اما بر اساس اصطلاح رایج «اِذا فسد الخیّاط، فَسَدَ القَبا» یا«اِذا فَسَدَ العالِم، فَسَدَ العالَم»»  وقتی عالم فاسد شود، فسادش به جامعه نیز سرایت می‌کند.

در برابر این دسته از افراد ما با کسانی چون امام احمد بن حنبل طرفیم که در محنه ایستاد، زندان و تازیانه را پذیرفت، اما دین را معامله نکرد و امام مالک بیعتِ تحمیلی را نپذیرفت و هزینه داد و عزّالدین بن عبدالسلام سلطان را به خاطر معامله قدرت با دین، بازخواست کرد و از شریعت الله حمایت کرد و به «سلطانِ علما» معروف شد.

در فقه اهل‌سنت، حاکمیت شریعت اصل است و نفی آن یا ترجیح نظام‌های کفری سکولاریستی و غیر سکولاریستی بر آن، باب فتنه را می‌گشاید. اختلافِ نظر در شیوه‌ها جایز است؛ سست‌کردن اصل حاکمیت دینی و هم‌صدایی با پروژه‌هایی که به تضعیف آن می‌انجامد، جای تأمل و هشدار دارد.

پس ای مولوی عبدالحمید بدان که نام بردن از شما از سر دشمنی شخصی نیست؛ از سر مسئولیت شرعی در این برهه ی حساس از تاریخ بلوچها و حتی مردم ایران است. سخنِ عالم، فقط «نظر شخصی» نیست؛ جهت‌دهنده‌ی صفوف است. وقتی گفتار به‌گونه‌ای فهمیده می‌شود که نفی حاکمیت دینی یا هم‌صدایی با فشارهای بیرونی را تقویت می‌کند، طبیعی است که مؤمنان سؤال کنند این موضع، در کدام صف و جبهه می‌ایستد؟ صف و جبهه  ی مومنین یا صف و جبهه ی کفار محارب و اشغالگر خارجی و مرتدین سکولار داخلی؟

زمانی که عین وقایع نوشته می شوند آنوقت می بینیم که خواننده با قساوت قضاوت می‌کند؛ نه با نیت‌خوانی، بلکه با آثار سخن. امروز نیز مردم می‌پرسند: این گفتارهای شما، به تقویت دین و تحکیم بهتر شریعت الله می‌انجامد یا به تضعیف آن و حرکت به سوی کفر سکولاریسم و حاکمیت ارتدادی سکولاریستی؟

علمای سوء و الرویبضه های متکبر آمده‌اند و رفته‌اند؛ آنچه مانده، موضع علمای مومن شریعت گراست. هر که عزت را در سایه قدرت‌های کافر و محارب و اشغالگر خارجی و مرتدین داخلی گذرا جست، با رفتن آن‌ها بی‌پناه ماند؛ و هر که با حق ایستاد، حتی اگر تنها بود، سرافراز شد.

این نوشتار حکمِ تکفیر نیست؛ دعوت به بازنگری و عبرت است. مومنین اهل دعوت و جهاد از خطباء و علما یک چیز می‌خواهد: شفافیت در صف حق. امروز نیز، پیش از آنکه داوری نسلهای آینده برسد، فرصت تصحیح موضع هست.فَاعْتَبِرُوا يَٰأُولِى ٱلْأَبْصَٰرِ (حشر/ ۲)


[1]   رواه  / الترمذي 4/ 530/آلبانی، السلسلة الصحيحه (2510)/

[2]  مالك، موطأ، كتاب قصر الصلاة في السفر، باب جامع الصلاة حديث رقم 427./ الاستذكار – ابن عبد البر – ج ٢ – الصفحة ٣٦٣

[3] مقدمة ابن خلدون – الجزء الخامس، الفصل السابع في علم الفقه و ما يتبعه من الفرائض

حکم آتش زدن قرآن و توهین به مقدسات توسط اغتشاشگران سکولار ایرانی در واکاوی فقهی هتاکان و نقد حمایت از فتنه‌گران توسط مولوی عبدالحمید

حکم آتش زدن قرآن و توهین به مقدسات توسط اغتشاشگران سکولار ایرانی در واکاوی فقهی هتاکان و نقد حمایت از فتنه‌گران توسط مولوی عبدالحمید

کاتب: نذیر احمد بارکزایى

در اغتشاشات دی ماه 1404 ایران که می توان آنرا نوعی آشوب طلبی و جنگ شهری تلخ و ناگواری برای مردم ایران دانست که توسط آمریکائی ها و صهیونیستها طراحی و هدایت می شد، شاهد صحنه‌هایی بودیم که قلب هر مسلمان آزاده‌ای را به درد آورد؛ در کنار کشته شدن مردم و پیاده سازی پروژه ی کشته سازی توسط دشمنا کافر و محارب خارجی از کانال مرتدین سکولار داخلی، آتش زدن مساجد (بیوت الله) و اهانت به ساحت مقدس قرآن کریم، نه یک اعتراض سیاسی، بلکه اعلان جنگ صریح با ارکان دین مبین اسلام و مومنین جهان بود.

 در این میان، آنچه بیش از پیش مایه تأسف گشته، سکوت برخی از مدعیان علم و حمایت‌های دوپهلوی کسانی است که خود را پیشوای مذهبی می‌دانند.

از منظر اجماع فقهای اهل‌سنت (حنفی، شافعی، مالکی و حنبلی)، قرآن کریم و مسجد از برترین شعائر الهی هستند: ذَٰلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ (حج/ ۳۲) و هرگونه اهانت عمدی، آتش‌زدن یا هتک حرمت مصحف شریف، از مصادیق صریح «کفر جلی» و موجب خروج از ربقه اسلام است.

بر اساس ضرورتهای خمسه، فقها تأکید دارند که صیانت از دین بر صیانت از نفس و مال مقدم است؛ لذا هر جریانی که به نام آزادی یا اعتراض، دست به چنین جنایات شنیعی بزند، نه تنها لایق حمایت نیست، بلکه دفع شرّ او بر عموم مسلمین واجب است.

اینجاست که نقش خطبای مساجد و علمای اسلام پررزنگ می شود و چنانچه علمای راستین «وارثان انبیا» هستند وظیفه اصلی آن‌ها، پاسداری از مرزهای عقیده است. سکوت در برابر جریانی سکولار جهانی و بومی که قوانین شریعت الله را برنمی تابد و قرآن را به آتش می‌کشد، نوعی «مداهنه» (سازشکاری با باطل) و خیانت به میثاق علمی است. کسانی که برای مسائل جزئی بانگ اعتراض برمی‌آورند اما در برابر ذبح مقدسات و آتش گرفتن خانه‌ خدا سکوت اختیار کرده‌اند، باید در پیشگاه خداوند پاسخگوی این انفعال باشند.

در این میان جای بسی شگفتی و تامل است که مولوی عبدالحمید اسماعیل‌زهی، به‌جای مرزبندی قاطع با هتاکان به قرآن و مسجد، با ادبیاتی حمایت‌گرانه از جریاناتی سکولار و ارتدادی دفاع می‌کند که خروجی اقدامات آن‌ها، کنار زدن قوانین شریعت الله و توهین به مقدسات اسلام بوده است.

چگونه می‌توان از یک سو مدعی رهبری مذهبی بلوچهای حنفی مذهب  بود و از سوی دیگر، آغوش حمایت را برای کسانی گشود که به بهانه اعتراض، ارکان دین را نشانه گرفته‌اند؟ حمایت ایشان از «اغتشاش‌گران سکولار قرآن‌سوز»، نه تنها با زیّ طلبگی و شأن مولوی گری در تضاد است، بلکه پشت کردن به باورهای اصیل جامعه اهل‌سنت است که جان خود را فدای یک ورق از قرآن می‌کنند.

ما معتقدیم کسی که از مرتدین سکولار و هتاکان به دین و قرآن و مقدسات مومنین که از حمایت رسانه ای و حتی سربازی آمریکا و نیروهای میدانی موساد صهیونیست برخوردار بودند حمایت می‌کند، خود در جرم آن‌ها شریک است. از منظر فقهی، حمایت از فتنه و فتنه‌گر، اشاعه منکر است. جامعه اهل‌سنت ایران از مراجع قضایی و محاکم شرعی انتظار دارد که میان «حقوق شرعی و قانونی» و «هتک حرمت دینی» تمایز قائل شده و با کسانی که با سخنان تحریک‌آمیز خود، جاده‌صاف‌کنِ دشمنان آشکار اسلام و هتاکان به قرآن گشته‌اند، برخورد قاطع قانونی صورت گیرد.

پایبندی به قرآن و شریعت الله، خط قرمز بی بازگشت ماست.

 چهره ی واقعی دارالکفر طاری پاکستان در انکار ریاکارانه و دشمنی آشکار با دارالاسلام ایران

 چهره ی واقعی دارالکفر طاری پاکستان در انکار ریاکارانه و دشمنی آشکار با دارالاسلام ایران

کاتب: صدیق عثمانی

حکم اخیر قاضی فدرال پاکستان که دارالاسلام ایران را در کنار چند کشور دیگر «دولت تروریستی» نامیده، پرده از حقیقتی برداشت که سال‌ها با نقاب دیپلماسی پنهان شده بود و آنهم دشمنی ساختاری نظام سکولار پاکستان با هر نوع حاکمیت اسلامی مستقل.

اعتراض رسمی سفارت دارالاسلام ایران در اسلام‌آباد، واکنشی منطقی به حکمی توهین‌آمیز و سیاسی بود؛ حکمی که نه بر اساس حقوق بین‌الملل، بلکه در چارچوب منهج فکری سکولار و همسو با غرب صادر شده است.

 انکار وزارت خارجه پاکستان و دروغی دیپلماتیک و ادعای وزارت خارجه پاکستان مبنی بر اینکه این حکم «نظر شخصی قاضی» است، چیزی جز انکار ریاکارانه نیست.

وقتی دستگاه قضایی یک کشور، که خود بر مبنای قانون سکولار بنا شده، چنین حکمی می‌دهد، این نشان‌دهنده خط‌مشی واقعی حاکمیت است، نه یک اشتباه فردی.

حقیقت همان است که از زبان قاضی کفری بیان شد، نه آنچه وزارت خارجه برای آرام‌سازی فضا می‌گوید.

دشمنی مشترک غرب و مزدوران منطقه‌ای و هم‌زمانی این حکم با اعلام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به‌عنوان «سازمان تروریستی» از سوی اروپا و ناتو، تصادفی نیست.

این یک پروژه واحد است که آمریکا و صهیونیستها طراحی می‌کنند و ناتو پشتیبانی می‌کند و دولت‌های سکولار و دست نشانده ی منطقه‌ای اجرا می‌کنند

دارالکفر طاری و سکولار پاکستان هرگز حاضر نیست دارالاسلام امارت اسلامی افغانستان به‌صورت مستقل و اسلامی باقی بماند و دارالاسلام ایران نیز به‌عنوان قدرت اسلامی منطقه تثبیت شود چون حاکمیت اسلامی مستقل، پایان نفوذ امریکا، ناتو و نظم سکولار غربی در منطقه است.

 تجربه تاریخی ثابت کرده است سکولاریست‌ها ـ چه در لباس قاضی، چه دیپلمات، چه روشنفکر وابسته ـ هیچ‌گاه حاکمیت قرآن و شریعت الله را نپذیرفته‌اند و هرجا که اسلام به قدرت نزدیک شده، همان‌جا برچسب «افراط»، «خشونت» و «تروریسم» زده‌اند.

پس آنچه امروز از اسلام‌آباد شنیده شد، لغزش زبانی نبود؛ اعتراف ناخواسته بود و دارالکفر طاری پاکستان، همانند دیگر مزدوران غرب، با اصل حاکمیت اسلامی دشمن است؛ چه در ایران، چه در افغانستان، و چه در هر نقطه‌ای که اسلام بخواهد مستقل بایستد.

این حقیقت باید برای اهل دارالاسلام روشن بماند که دشمن، با لبخند دیپلماتیک عوض نمی‌شود.

بدعت یا نواندیشی؟ واکاوی مواضع اخیر مولوی عبدالحمید در مورد اغتشاشگران دی 1404 ایران و حاکمیت اسلامی از منظر فقهی

بدعت یا نواندیشی؟ واکاوی مواضع اخیر مولوی عبدالحمید در مورد اغتشاشگران دی 1404 ایران و حاکمیت اسلامی از منظر فقهی

کاتب: عبدالملک اربابی مکرانی

تحلیل سخنان و مواضع مولوی عبدالحمید اسماعیل‌زهی (امام جمعه اهل‌سنت زاهدان) که در آن بر «خواست اکثریت» حتی در صورت نفی نظام اسلامی و تأکید بر «انسانیت و انسان محوری سکولاریستها» اشاره شده است، از منظر فقهی و تطبیق آن با معیارهای حاکمیت‌ شرعی (مانند امارت اسلامی)، ابعاد مختلفی دارد.

در ادامه، به بررسی محتوایی سخنان ایشان و واکنش‌های احتمالی فقهی-قضایی در یک نظام مبتنی بر فقه امام ابو حنفیه رحمه الله می پردازیم:

سخنان اخیر ایشان  و در سال‌های گذشته، به‌ویژه در خطبه‌های نماز جمعه، شامل مواردی است که از دیدگاه  فقهای اهل سنت و جماعت و حاکمان شرعی، «تخطی از حدود» تلقی می‌شود:

• حقوق بهائیان و پیروان سایر ادیان: ایشان بر تساوی حقوقی و انسانی همه افراد (حتی غیرمسلمانان) در کسب قدرت حکومتی تأکید کرده‌اند. در فقه حنفی ، برخورد با پیروان برخی نحله‌ها (مانند بهائیت که بدعت یا ارتداد تلقی می‌شوند) بسیار سخت‌گیرانه است.

• آزادی‌های تغییر دین و پلورالیسم: تأکید بر آزادی کامل در تغییر دین و برابری مومن و کافر و مرتد، با نصوص که «اعتلای کلمة‌الله» و برتری اسلام بر سایر ادیان را در عرصه سیاسی واجب می‌داند، در تعارض قرار می‌گیرد.

• حقوق زنان و آزادی‌های اجتماعی: مواضع ایشان در حمایت از رها شدگی و بی و بندوباری سکولاریستی زنان با شعار آزادی زنان و نقد برخی محدودیت‌ها، با قرائت‌های فوق‌ (مانند قرائت فعلی در امارت اسلامی افغانستان) که اجازه ی نمایانده شدن زنان به شکل غربی آن در عرصه‌های عمومی را محدود می‌کند، تفاوت فاحش دارد.

اگر این سخنان مولوی عبدالحمید در چارچوب یک حاکمیت کاملاً شرعی (مانند امارت اسلامی افغانستان) مطرح می‌شد، قاضی شرع بر اساس ابواب زیر به پرونده رسیدگی می‌کرد:

• باب «فتنه و تشویش اذهان»: در فقه سیاسی اسلام، هر سخنی که باعث تضعیف حاکمیت اسلامی یا ایجاد تفرقه در صفوف مسلمین شود، تحت عنوان «فتنه» شناخته می‌شود. محاکم شرعی این سخنان را مصداق «خروج بر مصالح نظام» می دانند.

• اتهام «بدعت»: ترویج قرائت‌های لیبرال سکولاریستی غرب پسند از دین یا دفاع از حقوق نداشته ی کسانی که از نظر فقهی کافر یا مرتد شناخته می‌شوند، می‌تواند از سوی فقها به عنوان «بدعت در دین» تلقی شود که مجازات‌های سنگینی در پی دارد.

• مفهوم «بغات» (شورش بر امام): اگر سخنان یک عالم دینی منجر به نافرمانی مدنی یا اعتراض علیه حاکم شرع شود، در فقه به آن «بغی» گفته می‌شود. مجازات باغی در صورت عدم توبه، در بسیاری از متون فقهی اشد مجازات (اعدام) است.

سخنان مولوی عبدالحمید در واقع تکرار سخنانی است که چند دهه است در کشورهای عربی و غیر عربی و بخصوص در اروپا گفته شده است و چیز جدیدی را بیان نکرده است با این وجود می توان گفت برای مردم حنفی مذهب بلوچستان این سخنان پریشان شبه سکولاریستی نوعی بدعت در بطن مذهب حنفی مردم منطقه است که سعی دارد مذهب اسلامی مردم را با مفاهیم سکولاریستی حقوق بشر غربی سازگار کند. اما:

• در محاکم امارت اسلامی، ملاک عمل «ظواهر نصوص» و فتاوای قرون گذشته و اجتهاد بر اساس نصوص شرعی و ادله الفقه مذهب امام ابوحنیفه رحمه الله است و هر سخنی بر اساس دیدگاه کفری سکولاریستها و مخالف با قوانین شریعت الله جرم محسوب شده و توسط نیروهای استخبارات و امنیتی و قضایی امارت اسلامی پیگیری شده و شخص مجرم مجازات می شود .

• در این دیدگاه، دفاع از حقوق غیرمسلمانان یا نقد حاکمیت اسلامی در ملأ عام، نه «آزادی بیان»، بلکه «تضعیف اصل اسلام و نظام اسلامی» تلقی می‌گردد.

اینجاست که می توانیم بگوئیم که در صورت حضور مولوی عبدالحمید در حاکمیت  امارت اسلامی افغانستان ، قطعاً محاکم شرعی وی را به «تجدیدنظر در عقاید» فرا می‌خواندند و در صورت پافشاری بر مواضعی چون « برتغیر نظام اسلامی به نظام کفری » یا «آزادی‌های سکولار»، حکم به تکفیر یا تعزیر غلیظ (زندان طولانی یا اعدام) صادر می‌شد؛ زیرا این مواضع از نظر  قانون شریعت الله ، با اصول و مبانی اسلام و فقه امام ابوحنفیه رحمه الله در تضاد است.

آشکار کردن انحراف سخنان مولوی عبدالحمید خطیب مسجد مکی زاهدان در چند سؤال‌وجواب فقهی

آشکار کردن انحراف سخنان مولوی عبدالحمید خطیب مسجد مکی زاهدان در چند سؤال‌وجواب فقهی

کاتب: مولوی نذیر احمد بلوچ

سؤال ۱: مولوی عبدالحمید گفته است: «الله انسان‌ها و حکومت‌ها را دوست دارد که نسبت به همهٔ انسان‌ها فارغ از دین و اعتقاد، ترحم داشته باشند.» آیا این سخن صحیح است؟

پاسخ:

خیر، این سخن اگر به صورت مطلق گفته شود، با نص قرآن و سنت ناسازگار است.

قرآن می‌فرماید:

  • إِنَّ اللَّهَ لَا يُحِبُّ الْكَافِرِينَ (آل‌عمران/ ۳۲)
  • إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الَّذِينَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِهِ صَفًّا كَأَنَّهُمْ بُنْيَانٌ مَرْصُوصٌ(صف/4)

یعنی محبت و رضایت الهی مشروط به ایمان و احسان در چارچوب شریعت و جهاد در راه الله است.

سؤال ۲: آیا رسول الله صل یالله علیه وسلم با کفار مهربان بود و حاکمیت آنان را پذیرفت؟

پاسخ:

 رسول الله صل یالله علیه وسلم با کفار ظلم نکرد اما هرگز حاکمیت آنان را مشروع ندانست و هرگز رسالت توحید را فدای انسان‌گرایی سکولاریستی آنها نکرد.

• قرآن می فرماید:

  • مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ ۖ (فتح/29)
  • قَاتِلُوهُمْ حَتَّىٰ لَا تَكُونَ فِتْنَةٌ وَيَكُونَ الدِّينُ لِلَّهِ (بقره/ ۱۹۳)

سیره ی نبوی نشان می‌دهد که «رحمت» با جهانیان یعنی رفتار با آنها بر اساس قانون شریعت الله و تطبیق شریعت الله در زمین که بسیاری از موارد آن تنها به وسیله حاکمیت انجام می شود و بدون حاکمیت اسلامی این قوانین تعطیل می شوند و قوانین کفری جای آنها را می گیرد.

سؤال ۳: معیار مشروعیت حکومت در فقه اهل‌سنت چیست؟

پاسخ:

اقوال ائمهٔ چهارگانه اهل‌سنت تصریح دارند:

• امام ابوحنیفه رحمه‌الله:

طاعت و ولایت بر اساس ایمان و التزام به شریعت است، نه صرف عدالت ظاهری.

• امام مالک رحمه‌الله:

پایان این امت اصلاح نمی‌شود مگر به همان چیزی که آغازش اصلاح شد. (اصول توحید و شریعت)

• امام شافعی رحمه‌الله:

الحكم بما أنزل الله أصل الدين – حکم‌کردن به آنچه خدا نازل کرده، اصل دین است.

• امام احمد بن حنبل رحمه‌الله با استناد به حدیث:

لا طاعة لمخلوق في معصية الخالق – اطاعت از مخلوق در معصیت خدا جایز نیست.

مشروعیت حکومت، بر اساس شریعت و احکام الهی است، نه صرف انسان‌ مداری( انسانیت) که زیر بنای دین سکولاریسم و تولید قوانین سکولاریستی است.

سؤال ۴: آیا سخنان مولوی عبدالحمید می‌تواند برای مردم خطرناک باشد؟

پاسخ:

بله. اگر مردم تصور کنند «انسانیت یا همان انسان مداری و انسان محوری به جای الله محوری و شریعت مداری» معیار رضایت الهی است:

  • ایمان و کفر خلط می‌شود، و کفر به طاغوت اصلا صورت نمی گیرد چه رسد به برائت از مشرکین (= سکولاریستها)
  • مشروعیت شریعت نادیده گرفته می‌شود،
  • زمینه برای نفوذ سکولاریسم و فتنه فراهم می‌گردد.

ائمه اهل‌سنت همواره هشدار داده‌اند هر سخنی که دین و شریعت را بی‌اهمیت جلوه دهد، می‌تواند مردم را گمراه کند.

سؤال ۵: چه راهکاری برای علماء و خطباء در این موقعیت وجود دارد؟

پاسخ:

  •  تنویر افکار مردم با قرآن و سنت،
  • نشان دادن تفاوت ایمان و کفر،
  • فرهنگی کردن کفر به طاغوت (کفر به کفار 5گانه : الَّذِينَ هَادُوا وَالصَّابِئِينَ وَالنَّصَارَىٰ وَالْمَجُوسَ وَالَّذِينَ أَشْرَكُوا (حج/17) 1- یهودی ها 2-  مندائیان (صابئین) 3- مسیحی ها 4- زرتشتی ها 5- مشرکین= سکولاریستها)
  •  براءت از مشرکین (=سکولاریستها)
  • هشدار درباره خطر سکولاریسم و فتنه،
  • تأکید بر اطاعت از شریعت و حفظ حکومت اسلامی.

در نهایت باید گفت که دفاع از دین و شریعت و حاکمیتی که تنها ابزار دنیوی محافظت کننده از مومنین و اجرایی شدن قوانین شریعت الله است، حتی در شرایط فشار اجتماعی یا اقتصادی، وظیفه ی شرعی است و نباید با شعارهای عوام فریبانه و کفری «انسانیت یا انسان مداری و انسان محوری به جای الله مداری و شریعت محوری» منحرف شود.

نقدی بر بدعتِ قدیمی و کهنه ی«انسانیتِ سکولاریستها» در سخنان خطبه جمعه مولوی عبدالحمید

نقدی بر بدعتِ قدیمی و کهنه ی«انسانیتِ سکولاریستها» در سخنان خطبه جمعه مولوی عبدالحمید

کاتب: سلیمان عبدالرحمن

سخنان اخیر مولوی عبدالحمید مبنی بر اولویت دادن به «انسانیت» یا انسان مداری یا همان اومانیسم که سکولاریسم بر اساس آن به وجود آمده است بر «عقیده و شریعت الله» در حکمرانی، نه تنها یک خطای راهبردی، بلکه طبق نصوص صریح قرآن و سنت، انحرافی آشکار از مبانی توحیدی است. این نوع ادبیات که ریشه در دین سکولاریسم و بخصوص در پلورالیسم (تکثرگرایی) سکولار لیبرال غربی دارد، در تضاد مستقیم با مفهوم «حاکمیت الله» قرار می‌گیرد.

هرگز نمی توان در هیچ جای قرآن و سنت صحیح رسول الله صل یالله علیه وسلم و فقه تمام مذاهب اسلامی عبارت یا اشاره ای پیدا کرد که در آن راهی پیدا کرد که از طریق آن تسلط کفار بر مومنین را مجاز دانسته شده باشد چون: وَلَنْ يَجْعَلَ اللَّهُ لِلْكَافِرِينَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ سَبِيلًا (نساء/141) و خداوند هیچ گاه برای کافران نسبت به اهل ایمان راه تسلّط باز نخواهد نمود و راهی قرار نداده که از آن راه کفار بر مومنین مسلط شوند.

پس این سخن مولوی عبدالحمید در تضاد با نص صریح قرآن  و قرآن نفی تساوی مؤمن و کافر را بیان می کند و الله متعال در قرآن کریم به صراحت مرز میان حق و باطل را مشخص کرده است. خداوند می‌فرماید: 

أَفَنَجْعَلُ الْمُسْلِمِینَ کَالْمُجْرِمِینَ ، مَا لَکُمْ کَیْفَ تَحْکُمُونَ (قلم / 35-36) آیا ما مسلمانان را مانند مجرمان قرار می‌دهیم؟ شما را چه شده؟ چگونه داوری می‌کنید؟

اینکه ادعا شود حاکم اسلامی باید نسبت به همه «فارغ از دین و اعتقاد» ترحم و نگاه یکسانی داشته باشد، نادیده گرفتن اصل «کفر به طاغوت» و «تولی و تبری» و آیاتی چون : مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللَّهِ ۚ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ ۖ  (فتح/29) است. ترحم بر کفر و شرک در مقام حکمرانی و سپردن حاکمیت و قدرت حکومتی به آنها و یکسان دانستن آنها در کسب موقعیتهای حکومتی، به معنای تضعیف جبهه حق و مشروعیت دادن به باطل است.

اگر به سیره ی رسول‌الله صلی الله علیه وسلم نیز نگاه کنیم متوجه خواهیم شد که الگوی حاکمیت نزد ایشان حاکمیت الهی است نه دموکراسی سکولار که کفر محض است و قبل از آن کفار قریش مجری آن بودند.

اگر ملاک اصلی، «انسانیتِ انتزاعی» و جلب رضایت همگانی فارغ از شریعت الله بود، رسول‌الله صلی الله علیه وسلم هرگز دعوت به توحید را که منجر به درگیری با مشرکین مکه شد، آغاز نمی‌کردند؛ سایر پیامبران هم همینگونه بودند.چون می دانیم نه تنها در عصر سایر پیامبران بلکه در عصر رسول الله صلی الله علیه وسلم مشرکین(= سکولاریستها)ی مکه اکثریت بودند و بر اساس منطق «انسانیتِ بشری»، رسول الله صلی الله علیه وسلم باید حاکمیت آن‌ها را می‌پذیرفت تا خونریزی نشود اما حقیقت این است که «رحمة للعالمین» بودنِ پیامبر، در گرو هدایت انسان‌ها به سوی اسلام بود، نه تاییدِ عقاید کفرآمیز آن‌ها تحت لوای ترحم. حاکمیت در اسلام بر پایه «شریعت» است، نه بر پایه خوشامدِ پیروان دین باطل سکولاریسم و سایر تفکرات باطل.

این سخنان مولوی عبدالحمید در واقع نفوذ تفکر «اسلام آمریکایی – صهیونی جدید» و پلورالیسم مورد پذیرش سکولاریستهای غربی است.

اینکه مولوی عبدالحمید دقیقاً زمانی که «امارت اسلامی افغانستان» قوانین شرعی و صیانت از حدود الهی را ابلاغ می‌کند جهان سکولار غرب و مرتدین سکولار داخلی افغانستان موضع گیری خصمانه می گیرند، چنین سخنانی می‌گوید، نشان‌دهنده‌ی یک هماهنگی نانوشته با استانداردهای لیبرال غربی است.

ایشان با مطرح کردن «انسانیت»(انسان مداری و انسان محوری) در مقابل «شریعت» (الله مداری و الله محوری)، در واقع به دنبال خلع سلاح کردن حکومت‌های اسلامی از ابزارِ نفاذ قانون الهی است.

این سخنان «کفرِ صریح» به حاکمیت مطلقه‌ی الله است؛ چرا که در اسلام، هیچ ارزش و رحمتی بالاتر از اجرای احکام خدا نیست. حاکمی که قانون خدا را به خاطر «رضایتِ انسانِ کافر» معطل کند، به خالقِ انسان خیانت کرده است.

امارت اسلامی افغانستان چند روز قبل تر اعلام کرد که قوانین آن بر اساس قرآن و سنت رسول الله صلی الله و علیه و فقه مستند امام ابوحنیفه رحمه الله است که مردم افغانستان بر آن هستند، اگر مولوی عبدالحمید از تریبون مذهب و اسلام صحبت نمی کند چرا چنین سخنانی را در منبر رسول الله صلی الله علیه وسلم بیان نمی کند و خواستار تطبیق بیشتر شریعت الله بر اساس مذاهب اسلامی مردم ایران نمی شود؟

 قوانین امارت اسلامی افغانستان در برخورد با کسانی که به شریعت ایراد می‌گیرند، عینِ عدالت و صیانت از مرزهای ایمان است. برخورد با مفسدین و کسانی که حاکمیت دین اسلام را زیر سوال می‌برند، وظیفه‌ی هر حاکم شرعی است. سخنان عبدالحمید در این مقطع، تلاشی است برای تضعیف پایه‌های قدرتِ اسلام در منطقه و خوش‌خدمتی به نهادهای حقوق‌بشری سکولاریستی که خود بزرگترین جنایتکاران علیه بشریت هستند.

باید روشن شده باشد که سخنان مولوی عبدالحمید مبنی بر فرا اسلامی بودنِ ملاک‌های حکومتی، خروج از جاده‌ی اسلام و سنت و سلف صالح است. اسلام دینی است که برای تمام ابعاد زندگی بشر قانون دارد و هیچ حاکمی حق ندارد به بهانه‌ی «انسانیت»( انسان مداری)، حدود الله را کمرنگ کرده یا با دشمنان خدا از درِ دوستی و تساوی درآید. این رویکرد، مسیری جز سقوط در دام سکولاریسم و نابودی هویت امت اسلامی ندارد.

تلبیس و انحراف در استدلال به آیه «لا إکراه فی الدین» توسط مولوی عبدالحمید

تلبیس و انحراف در استدلال به آیه «لا إکراه فی الدین» توسط مولوی عبدالحمید

کاتب:محمد اسامه

مولوی عبدالحمید اینبار و در خطبه ی 10 بهمن 1404 مسجد مکی زاهدان سخنانی را بر زبان راند که هیچفرقی با سخنان یک سکولار در چگونگی برخورد با حاکمیت اسلامی نداشت.

در این زمینه به صورت مختصر به چند تدلیس و انحراف آشکار سخنان مولوی اشاره می شود:

۱. تحریف در جایگاه نزول و تطبیق آیه (تفسیر به رأی)

مولوی عبدالحمید آیه «لا إکراه فی الدین» را دستاویزی برای پذیرش نظام‌های غیر اسلامی قرار داده است. اما حقیقت علمی و شرعی چیست؟

• اجماع مفسرین سلف: عموم مفسرین بزرگ (مانند ابن‌کثیر، طبری و قرطبی) معتقدند این آیه مربوط به ابتدای ورود به اسلام است؛ یعنی کسی را نمی‌توان به زور مجبور کرد که از کفر به اسلام درآید.

• تلبیس: ایشان این آیه را به «خروج از حاکمیت اسلام» یا «تغییر نظام اسلامی به سکولار» تعمیم می‌دهد. در حالی که در شریعت اسلام، پس از استقرار نظام اسلامی، حفظ آن واجب است و «ارتدادِ جمعی» یا «حاکمیت کفر» تحت هیچ شرایطی با تمسک به این آیه توجیه نمی‌شود. این یعنی استفاده از یک اصل صحیح (عدم اجبار در دین) برای رسیدن به یک هدف باطل (تعطیلی شریعت).

۲. تضاد «اکثریت بشری» با «حاکمیت الهی»

ایشان مدعی است که اگر «اکثریت» خواهان نظام دیگری باشند، بر نظام اسلامی پافشاری نمی‌کند. این سخن، بنیادهای فقه سیاسی اهل‌سنت را زیر سوال می‌برد:

• اصل حاکمیت: در اسلام، حق قانون‌گذاری از آنِ الله است («إِنِ الْحُكْمُ إِلَّا لِلَّهِ»). اکثریت نمی‌توانند حلال خدا را حرام یا حرام الله را حلال کنند یا نظام الهی را با نظام بشری جایگزین کنند.

• سیره خلفای راشدین: در جریان جنگ‌های «رده»، زمانی که «اکثریت» اعراب مرتد شدند یا عده ای از اعراب تنها از پرداخت زکات (یکی از ارکان نظام اسلامی) سر باز زدند، ابوبکر صدیق رضی الله عنه نگفت که «لا اکراه فی الدین» و به خواست آن‌ها تن نداد، بلکه برای حفظ کیان نظام اسلامی با آن‌ها قاطعانه برخورد کرد. سخن عبدالحمید عملاً تخطئه سیره خلفای راشدین است.

۳. ترویج «اسلام خنثی» در خدمت پروژه‌های سکولار

چرا این سخنان به نفع جهان سکولار و طاغوت‌هاست؟

• سکولاریسم نقاب‌دار: جهان سکولار به دنبال دینی است که کاری به سیاست، اقتصاد و حدود شرعی نداشته باشد. وقتی یک عالم دینی می‌گوید «ما بر نظام اسلامی پافشاری نمی‌کنیم»، در واقع چراغ سبزی به دشمنان اسلام می‌دهد که شریعت قابل معامله است.

• تخریب مفهوم «بهشت و هدایت»: ایشان می‌گوید «نمی‌توان کسی را به زور به بهشت برد». اگرچه هدایت قلبی دست خداست، اما وظیفه حکومت اسلامی «سد کردن راه‌های جهنم» و «ایجاد بستر هدایت» از طریق اجرای شریعت و نهی از منکر است. تعطیلی حدود الهی به بهانه آزادی، سپردن جامعه به دست شیاطین و طاغوت‌هاست.

۴. بدعتِ «انسانیت» به جای «ایمان»

تأکید مکرر بر اینکه خداوند حکومت‌هایی را دوست دارد که برایشان «انسانیت» (= اومانیسم، و اومانیسم یا انسان محوری و انسان مداری در برابر الله محوری و شریعت مداری قرار دارد و اومانیسم یا انسانیت زیر بنای سکولاریسم بوده است) مهم باشد (فارغ از شریعت الله و الله محوری)، یک مغلطه بزرگ است:

• عدالت آری، تساوی هرگز: اسلام به عدالت با کافر دستور داده، اما هرگز نفرموده که خداوند حاکم کافر یا نظام کفر را به خاطر «انسانیتِ ظاهری‌اش» دوست دارد.

• هدف خلقت: خداوند هدف از خلقت را «عبادت» قرار داده است («وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنْسَ إِلَّا لِيَعْبُدُونِ»). حکومتی که بستر شرک و کفر را فراهم کند، منفورترینِ حکومت‌ها نزد الله است، هرچند ادعای ترحم انسانی داشته باشد.

در این صورت می توان گفت سخنان مولوی عبدالحمید، نوعی «پاپ‌گرایی اسلامی» است که سعی دارد دین اسلام را با ذائقه‌ی لیبرالیسم غربی تطبیق دهد. استفاده از آیه «لا اکراه فی الدین» برای توجیه سقوط نظام اسلامی یا پذیرش حاکمیت غیرخدا، تلبیسی آشکار است که با مبانی ائمه چهارگانه و سلف صالح در تضاد مطلق قرار دارد. این مسیر، در نهایت به «شریعت ‌زدایی» و سلطه‌ی طاغوتها و کفار کافر و محارب خارجی و مرتدین سکولار داخلی بر بلاد مسلمین ختم می‌شود.

وارثان پیامبر یا ساکتان بر جنایت؟ تلبیس ابلیس در ردای امثال مولوی عبدالحمید زاهدانی

وارثان پیامبر یا ساکتان بر جنایت؟ تلبیس ابلیس در ردای امثال مولوی عبدالحمید زاهدانی

به قلم: مُلا نور احمد (کوټه)

«إِنَّ الْعُلَمَاءَ وَرَثَةُ الْأَنْبِیَاءِ»؛ این کلام نورانی رسول الله صلی الله علیه وسلم است. اما سوال اینجاست: کدام ارث؟ آیا رسول الله صلی الله علیه وسلم تنها تسبیح و سجاده به ارث گذاشت یا شجاعت، ایستادگی در برابر کفر و فریاد بر سر ظالم را نیز به ارث سپرد؟ امروز، سکوت معنادار امثال «مولوی عبدالحمید» در برابر جنایات بی‌سابقه آمریکا و صهیونیسم، پرسش‌های بزرگی را در ذهن امت اسلام ایجاد کرده است.

رسول الله صلی الله علیه وسلم که این آقایان مدعی وراثت او هستند، کسی بود که می‌فرمود: وَالَّذِي نَفْسِي بِيَدِهِ لَوَدِدْتُ أَنِّي أُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ ثُمَّ أُحْيَا، ثُمَّ أُقْتَلُ ثُمَّ أُحْيَا، ثُمَّ أُقْتَلُ ثُمَّ أُحْيَا، ثُمَّ أُقْتَلُ.[1]«سوگند به آن کسی که جانم در دست اوست، بسیار دوست دارم که در راه خدا کشته شوم (شهید شوم)، سپس زنده گردم، باز کشته شوم و دوباره زنده گردم، و باز کشته شوم و زنده گردم، و باز [در راه او] کشته شوم.» این روحیه جهادی کجاست؟ چرا در خطبه‌های آقایان، لبه تیز حملات به سمت استکبار جهانی و آمریکای جهان‌خوار نیست؟ چگونه می‌توان ادعای دین‌داری داشت اما در برابر اشغالگران سرزمین‌های اسلامی، زبان به کام گرفت و به جای «تولی و تبری»، راه «سازش و تلبیس» را برگزید؟

آیا فریاد مظلومیت اهل غزه به زاهدان نمی‌رسد؟ آیا ویرانه‌های افغانستان، لیبی، سوریه و عراق و سومالی و یمن و.. که ثمره چکمه‌های سربازان آمریکایی است، در جغرافیای دید این مولوی‌ها قرار ندارد؟ کسی که خود را پیشوای مذهبی می‌داند اما «دشمن‌شناسی» را از حیطه وظایف خود حذف کرده، در حقیقت به آرمان‌های توحیدی خیانت کرده است. سکوت در برابر گرگ‌های بین‌المللی، چراغ سبزی است برای درندگی بیشتر آن‌ها.

قرآن کریم مکرراً از کسانی سخن می‌گوید که آیات الهی را به بهای اندک می‌فروشند («یَشْتَرُونَ بِآیَاتِ اللَّهِ ثَمَنًا قَلِیلًا»). علمای سوء، کسانی هستند که دین را سپری برای عافیت‌طلبی، شکم‌پروری و حفظ جایگاه سیاسی خود کرده‌اند. جهاد، مردِ میدان می‌خواهد و زخم برداشتن؛ اما این مدعیان، تنها در سایه امنِ تلبیس و بازی با کلمات، به دنبال جلب رضایت دشمنان سرسخت اسلام هستند تا مبادا جایگاه و رفاه‌شان به خطر بیفتد.

می بینیم که تاریخ تکرار می‌شود. همان‌گونه که در صدر اسلام، گروه منافقین با تمسک به ظواهر دین، راه را برای تضعیف جبهه حق هموار می‌کردند، امروز نیز کسانی که به جای دعوت به مقاومت، به دنبال راه فرار برای دشمن هستند، در صف نفاق ایستاده‌اند. بازی با آیات و احادیث برای توجیه سکوت در برابر آمریکا، چیزی جز «تلبیس ابلیس» نیست.

با این وجود مردم مومن و دارای منهج صحیح و بصیرت اسلامی  بیدارند و می‌بینند که چه کسی در میدان جهاد با صهیونیسم و آمریکای جهانخوار، سینه سپر کرده و چه کسی در محرابِ سکوت، به نفع دشمن امان‌نامه صادر می‌کند.

پس بدون شک یکی از صفات اصلی «وارث انبیاء» در عصر ما کسی است که لرزه بر اندام کاخ سفید بیندازد، نه کسی که با سکوتش، برای قاتلان کودکان غزه و افغانستان حاشیه امن ایجاد کند.

 زمان آن رسیده است که امت اسلام، مرز میان «اسلامِ مجاهد و مقاوم» را با «اسلامِ سازشکار و درباری» به خوبی بشناسد.


[1]  بخاری  ۲۷۹۷ / کتاب: الجهاد والسیر. باب: تمنی الشهادة فی سبیل الله/ مسلم ۱۸۷۶ / سنن نسائی۳۱۳۰./