هویت یک مومن عقیده ی اوست و وطنش دارالاسلام (2)

هویت یک مومن عقیده ی اوست و وطنش دارالاسلام (2)

 برگرفته از آثار : سید قطب رحمه الله

 آنگاه که پیوند خویشاوندی میان محمد (صلی الله علیه وسلم) و عمویش ابولهب و پسرعمویش عمرو بن هشام (ابوجهل) گسسته شد، و آنگاه که مهاجرین با خانواده و خویشان خود جنگیدند و آنان را کشتند، در همان هنگام بود که پیوند عقیده میان مهاجرین و انصار برقرار شد و آنان اهل و برادرِ یکدیگر گشتند. و پیوند میان مسلمانان عرب و برادرانشان: صهیب رومی، بلال حبشی، و سلمان فارسی برقرار گردید. و عصبیتِ (جانبداری) قبیله، عصبیتِ نژاد، و عصبیتِ خاک، به کنار رفت. و رسول الله (صلی الله علیه وسلم) به آنان فرمود: «آن را رها کنید که همانا چیزی متعفن و گندیده است». و به آنان فرمود: «از ما نیست کسی که به عصبیت فراخواند، و از ما نیست کسی که بر مبنای عصبیت بجنگد، و از ما نیست کسی که بر عصبیت بمیرد». پس کار آن عصبیتِ گندیده‌ی نسبی پایان یافت و این نعره‌ی جاهلی مُرد… نعره‌ی نژادپرستی مُرد و آن آلودگی از میان رفت… آلودگی قوم‌گرایی. و بشریت، رایحه‌ی خوشِ افق‌های متعالی را استشمام کرد، به دور از تعفنِ گوشت و خون، و آلودگی خاک و گِل.

از آن روز به بعد، دیگر وطنِ مسلمان، خاک نیست، بلکه وطنش «دارالاسلام» است. همان سرایی که عقیده‌اش بر آن سیطره دارد و تنها شریعت الله در آن حکم می‌راند. سرایی که به آن پناه می‌برد و از آن دفاع می‌کند و برای حفاظت و گسترش قلمرواش، به شهادت می‌رسد… و این «دارالاسلام»، برای هر کسی است که به اسلام به عنوان عقیده ایمان دارد و شریعتش را به عنوان قانون می‌پذیرد. و همچنین برای هر کسی که شریعت اسلام را به عنوان نظام حاکم می‌پذیرد -حتی اگر مسلمان نباشد- مانند اهل کتاب که در «دارالاسلام» زندگی می‌کنند. و سرزمینی که اسلام در آن حاکمیت ندارد و شریعتش در آن اجرا نمی‌شود، «دارالحرب» است؛ چه برای مسلمان و چه برای ذمّیِ در پناه اسلام. مسلمان با آن سرزمین می‌جنگد، حتی اگر زادگاهش در آن باشد و خویشاوندان نسبی و سببی‌اش در آن باشند و اموال و منافعش در آن قرار داشته باشد.

و این‌چنین بود که محمد (صلی الله علیه وسلم) با مکه جنگید، در حالی که مکه زادگاهش بود و قبیله و خانواده‌اش در آن بودند و خانه او و یارانش و اموالشان که رها کرده بودند، در آنجا بود. پس مکه برای او و امتش «دارالاسلام» نشد مگر زمانی که در برابر اسلام سر تسلیم فرود آورد و شریعتش در آن به اجرا درآمد.

پس اسلام، کلمه‌ای نیست که بر زبان رانده شود، و نه تولد در سرزمینی که تابلویی اسلامی و عنوانی اسلامی بر آن نصب باشد! و نه میراثِ تولد در خانه‌ای که پدر و مادرش مسلمان باشند.

﴿فَلَا وَرَبِّكَ لَا يُؤْمِنُونَ حَتَّىٰ يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لَا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجًا مِمَّا قَضَيْتَ وَيُسَلِّمُوا تَسْلِيمًا﴾ (النساء: ۶۵) (نه، سوگند به پروردگارت که آنان ایمان نمی‌آورند مگر آنکه تو را در اختلافاتی که میانشان است به داوری بطلبند، سپس از حکمی که کرده‌ای در دل‌های خود هیچ‌گونه تنگی و ناراحتی احساس نکنند و کاملاً تسلیم شوند).

این است و فقط این است اسلام، و این است و فقط این است دارالاسلام… نه خاک، نه نژاد، نه نسب، نه پیوند سببی، نه قبیله و نه عشیره.

همانا اسلام، بشر را از چسبیدن به گِل رها ساخت تا به آسمان چشم دوزند؛ و آنان را از بندِ خون… بندِ حیوانیت… آزاد کرد تا در مراتب والا اوج گیرند.

وطنِ مسلمانی که دلتنگش می‌شود و از آن دفاع می‌کند، قطعه‌ای خاک نیست.

تابعیتِ مسلمانی که با آن شناخته می‌شود، تابعیت یک حکومت نیست.

عشیره‌ی مسلمانی که به آن پناه می‌برد و از آن دفاع می‌کند، خویشاوندیِ خونی نیست.

پرچمِ مسلمانی که به آن افتخار می‌کند و زیر آن به شهادت می‌رسد، پرچم یک قوم نیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *