مروری بر خاطرات شیخ انور دهواری،پیشگام بیداری اسلامی معاصر و ترویج فرهنگ کتاب در بلوچستان (بخش پنجم)


مروری بر خاطرات شیخ انور دهواری،پیشگام بیداری اسلامی معاصر و ترویج فرهنگ کتاب در بلوچستان (بخش پنجم)


نویسنده:محمد صدیق دهواری
از « صوت‌الاسلام » تا « میثاق خون »؛ پیوند فرهنگی با جریان‌های اسلامی افغانستان

در کنار فعالیت‌های فرهنگی و سیاسی، ارتباط من با جمعیت اسلامی افغانستان نیز شکل گرفت. از نظر فکری، این جمعیت با اندیشه‌های اخوان‌المسلمین ارتباط داشت و همین موضوع باعث شد توجه من به فعالیت‌های آن‌ها جلب شود.
پس از اشغال افغانستان توسط ارتش سرخ شوروی، جمعیت اسلامی افغانستان دفتری در زاهدان، در خیابان آزادی، بالاتر از دادگستری راه‌اندازی کرد. وقتی از فعالیت این دفتر باخبر شدم، به آنجا رفتم و با مسئول دفتر، عبدالکریم صیفی، آشنا شدم. در همان دیدارها و رفت‌وآمدهایی که با او داشتم، او را مردی تشکیلاتی، قوی و بسیار منظم یافتم که با جدیت و اقتدار کارها را پیش می‌برد.
از آنجا نشریات، مجلات و کتاب‌هایشان را می‌گرفتم. یکی از مهم‌ترین نشریاتشان مجله «میثاق خون» بود. در این مجله، علاوه بر زندگی‌نامه صحابه، درباره زندگی و مبارزات شهدای افغانستان نیز مطالبی منتشر می‌شد؛ از جمله شهید پروفسور غلام‌محمد نیازی، شهید مهندس حبیب‌الرحمن، شهید مهندس محمد عمر و شهید مولوی محمد عمر که از بنیان‌گذاران جنبش اسلامی افغانستان بودند.
من مطالب و عکس‌های مربوط به جنایات شوروی را از این مجلات انتخاب می‌کردم و به‌صورت روزنامه دیواری تنظیم می‌کردم. بعد آن‌ها را روی دیوار کنار آموزش‌وپرورش سراوان نصب می‌کردم. مردم، معلمان و دانش‌آموزان می‌ایستادند و مطالب را می‌خواندند و با نهضت اسلامی افغانستان و حوادثی که در آن کشور می‌گذشت، بیشتر آشنا می‌شدند. کاری ساده برای من بود ولی در سال 1358 و 1359 در شرایطی که رسانه ای وجود نداشت تا مردم را از شرایط حاکم بر افغانستان اگاه سازد، ارزشمند بود، و احساس می‌کردم می‌توانم بخشی از آنچه را در افغانستان می‌گذرد، به مردم منطقه منتقل کنم.
در یکی از شماره‌های ویژه «صوت‌الاسلام» ــ که از آخرین شماره‌هایی بود که پیش از تعطیلی نشریه منتشر کردیم ــ زندگی‌نامه شهید پروفسور غلام‌محمد نیازی و مطالبی درباره جنبش اسلامی افغانستان را به چاپ رساندیم. این موضوع برای بسیاری از جوانان منطقه تازگی داشت و آنان را با بخشی از تحولات و مبارزات اسلامی در افغانستان آشنا می‌کرد.
یکی دیگر از خاطرات مهم من مربوط به انتشار زندگی‌نامه خالد بن ولید است. مجله «میثاق خون» زندگی‌نامه او را به‌صورت سلسله‌وار منتشر می‌کرد. من همه شماره‌ها را جمع کردم، مطالب را تایپ کردم و تصمیم گرفتم آن‌ها را به صورت کتاب منتشر کنم. بعدها برای گرفتن اجازه چاپ به پیشاور پاکستان رفتم. کمیته فرهنگی جمعیت اسلامی با مهربانی و احترام، مجوز رسمی چاپ را صادر کرد. و احساس ‌کردم کاری که از علاقه شخصی به کتاب و مطالعه شروع کرده‌ام، می‌تواند به انتشار یک اثر مکتوب هم برسد. گرچه سال ها نیز بگذرد. جزئیات آن سفر و اتفاقاتی که در پیشاور برایم افتاد، مربوط به سال ۱۳۶۴ است و در جای خود به آن خواهم پرداخت.
یکی از خاطرات دیگری که از آن روزها در ذهنم مانده، مربوط به زمانی است که عصری به دفتر جمعیت اسلامی در زاهدان رفتم. دیدم عبدالکریم صیفی بسیار نگران و مشغول سازماندهی مجاهدان برای اعزام فوری با خودورهای سیمرغ است. گفت «نیروهای دولت کمونیستی تا نیمروز پیشروی کرده‌اند». به او گفتم:
ـ «می‌خواهم همراه شما اعزام شوم.»
با آرامش پاسخ داد:
ـ «مجاهد کم نیست؛ کمبود اسلحه و پول داریم. شما مراقب سرزمین خودتان باشید؛ اگر از این طرف بیایند، تا چابهار و گوادر پیش می‌آیند.»
بعد از من خواست گروهی از مجاهدان را به سراوان ببرم تا برای کمک به مردم و مجاهدان افغانستان، کمک جمع‌آوری کنیم.
ابتدا در گشت پیاده شدیم و به دیدار شیخ‌الحدیث مولوی محمد یوسف حسین‌پور رفتیم. ایشان فرمودند:
ـ «نیازی به ماندن شما نیست، من خودم کمک جمع می‌کنم. شما به سراوان بروید.»
در سراوان نیز حاج ملک‌محمد ملازهی پذیرفت شخصاً برای جمع‌آوری کمک‌ها اقدام کند. در مسجد نور، مولوی دین‌محمد حسین‌زهی همکاری گسترده‌ای داشت. سپس به سوران رفتیم و علمای آنجا نیز مبالغ قابل توجهی برای کمک به مجاهدان افغانستان جمع‌آوری کردند.
این ارتباط با جمعیت اسلامی افغانستان برای من تجربه مهمی بود. احساس می‌کردم فاصله میان ما و مردم افغانستان، با وجود مرزهای جغرافیایی، چندان زیاد نیست. کتاب و نشریه، ارتباط با علما و فعالان دینی و حتی کمک‌هایی که مردم جمع می‌کردند، همه نشان می‌داد که دغدغه‌های مشترک می‌تواند انسان‌ها را به هم نزدیک کند.
این ارتباط در سال‌های بعد نیز ادامه پیدا کرد در کنار این ارتباط، به دفتر حزب اسلامی افغانستان در زاهدان نیز رفت‌وآمد داشتم و از آنجا کتاب و نشریه می‌گرفتم. «تفسیر کابلی» را نیز از آنان تهیه کردم و برای فروش به
سراوان آوردم. با این حال، شخصیت پروفسور برهان‌الدین ربانی برای من جذابیت خاصی داشت و بیشتر به فعالیت‌ها و دیدگاه‌های جمعیت اسلامی توجه پیدا کردم. شعار نشریات آنان نیز همان شعار معروف اخوان‌المسلمین بود و این شباهت فکری برای من جالب و قابل توجه بود.


ادامه دارد….ان شاءالله

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *