
زنی عربتبار، انجمنهای فمینیستی را افشا میکند… (1)
ارائه دهنده: ماهدیم بلوچ
برای دکتر احمد عبدالله العمری، خطیب مسجد المیقات، پیامی میفرستد:
دکتر! شما نشستهاید دربارهٔ فمینیسم صحبت میکنید. به خدا، نه شما و نه همراهانتان نمیدانید فمینیسم چیست!
من سالها با این جریان همراه بودهام.دانشآموختهٔ دانشگاه هستم، معلمم، ۴۲ سال سن دارم و مادر سه پسر و دو دختر. یعنی آدم نادانی نیستم.
این موج فکری بعد از اعتیادم به توییتر و اینستاگرام مرا با خود برد.خدا آن کسی را که این فضا را وارد زندگیمان کرد، نیامرزد. من در پناه خدا آرام زندگی میکردم. شوهرم مرد خوبی بود، به خدا مردی نجیب و بزرگوار، اما با من و دخترانم جدی و محکم بود.
از طریق توییتر و اینستاگرام با زنانی آشنا شدم که گفتوگوهای تندی داشتند؛ همهٔ حرفهایشان حول محور تنفر از هر مذکری میچرخید: شوهر، پدر، برادر.
بیش از همه روی شیطانسازی از شوهر تمرکز داشتند و القا میکردند که زن تا وقتی شوهر دارد، نمیتواند خوشبخت باشد، مگر اینکه یا شوهر کاملاً تسلیمش شود، یا طلاق بگیرد!
ابتدا فقط برای سرگرمی در این گفتوگوها شرکت میکردم و چندان قانع نبودم. تا اینکه مرا با زنانی در همان شهر خودم آشنا کردند. آنها سعی کردند مرا به مهمانیهایشان ببرند، اما شوهرم هر دعوتی به جز دعوت اقوام را رد میکرد. به ناچار به او دروغ میگفتم که مثلاً این دعوت همکلاسیام است، یا جشن تولد فلان دوست و از این دست بهانهها.
آنها را شاد و آزاد میدیدم؛ هیچ قیدی نداشتند، نه در پوشش، نه در رفتوآمد. کاملاً بیقید و بند.
کمکم در این مهمانیها شرکت کردم و با خودم میگفتم: چه حماقتی میکردم که این زندگی را نداشتم!
یا بهتر بگویم، آنها به من القا کردند که زندگیام بیارزش است.
این مهمانیها بسیار باز و بیحجاب بود. در ابتدا برایم عجیب بود، اما شیطان آنها را برایم شیرین کرد، تا جایی که بیتاب میشدم. به نظر من، آنجا بهشت بود و خانهام جهنم و شوهرم شیطان بزرگ.
استراحتگاه و ویلا اجاره میکردیم، گاهی هم در خانهٔ یکی از ما جمع میشدیم. همه پولدار بودند، همه شاغل، و اگر زنی کار نداشت، برایش کاری پیدا میکردند؛ مهم این بود که به هیچ مردی نیاز نداشته باشد.
جلسات ما پر از رقص، آهنگ و آزادی بیحد و حصر بود. اما خطرناکتر از همه، این بود که هرکدام از ما داستانهایی از شوهرش تعریف میکرد که چطور او را ادب کرده، چطور به دادگاه کشانده، چطور بدهکارش کرده، چطور او را به جایی رسانده که با خودش حرف بزند و… و من مثل آدمی بیخبر گوش میدادم و در خودم کینه جمع میکردم.
گاهی هم مردانی میآمدند و برایمان سخنرانیهای انگیزشی دربارهٔ استقلال و خودباوری میدادند، اما لابه لای حرفهایشان شوهرها را مسخره میکردند.
کمکم شوهرم را شیطان دیدم و باور کردم که او مرا از خوشبختی محروم کرده است. چشم انتظار روزی بودم که در صورتش فریاد بزنم. و آن روز فرا رسید؛ در حالی که پر از خشم بودم. به او گفتم: «امشب به مهمانی همکلاسیام میروم.»
پرسید: «کدام همکلاسی؟» گفتم: «به تو ربطی ندارد!»
برای اولین بار بود چنین حرفی به او میزدم.
تند نگاهم کرد و گفت: «نمیروی.»
گفتم: «میروم و هر کاری دلت میخواهد بکن.»
نمیدانم این حرف را چطور گفتم؛ در تمام عمرم هرگز چنین نکرده بودم. اما این نتیجهٔ بیش از یک سال شستشوی مغزی بود.
گفت: «اگر از این در بیرون بروی، مطلقهای.»
گفتم: «هر طور دوست داری! من میروم.»
و من مثل ماشینی عمل میکردم که برنامهریزی شده باشد. شوهرم اما عاقل و خردمند بود و با من درگیر نشد. من اما آرزو داشتم که دعوا راه بیندازد تا با هم درگیر شوم، به پلیس زنگ بزنم و او را به دادگاه بکشانم، دقیقاً طبق همان دستورالعملهایی که گروهک به من داده بود که اگر کار به پلیس بکشد، وکیلی برایم تعیین میشود.
رفتم و در مهمانی شرکت کردم و ماجرا را برای آنها تعریف کردم. آنها چنان ذوقزده شدند که مرا روی شانههایشان بلند کردند، انگار که بیتالمقدس را فتح کردهام.
یک هفته تمام مرا با تبریکهای «آزادی از بز نر» سرگرم کردند.