
از انحراف در خلافت راشده و استبداد ملوکی معاویه تا اوضاع کنونی سرزمینهای اسلامی
کاتب: مولوی محمد رخشانی بادینی
عده ای به تبدیل شدن حکومت اسلامی بر منهاج نبوت به شاهیگری و حاکمیتهای غیر خلافتی همچون مساله ای تاریخی نگاه می کنند در حالی که این یک مساله ی تاریخی صرف نیست بلکه مساله ای است که به شریعت الله بند است و آنچه رسول الله صلی الله علیه وسلم در مورد گروه معاویه که بر علیه خلافت راشده ی سیدنا علی رضی الله عنه دچار بغی شدند، فرموده همچون سایر احادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم بخشی از دین ماست نه فقط یک مساله ی تاریخی گذرا.
با این مقدمه لازم است بگوئیم که مسئلهی اضطراب و پریشانی در امت اسلامی که به واسطه ی معاویه به وجود آمد صرفاً یک بحث تاریخی نیست، بلکه یک «حقیقت شرعی» است که ریشههای آن را باید در احادیث رسول الله صلی الله علیه وسلم و در تغییر ماهیت «حکومت اسلامی» توسط معاویه جستجو کرد.
علمای بزرگ اهلسنت، بر اساس حدیثِ صحیح عمار بن یاسر رضی الله عنهما، در تحلیل جنگهای بین معاویه اهل بغی با خلافت راشده ی علی و حسن رضی الله عنهما دچار لکنت زبان نشدهاند. به عنوان مثال علامه ابنحزم اندلسی در کتاب الفِصَل فی المِلل و الاهواء به صراحت مینویسد که معاویه در امر حکومت، حق امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه را غصب کرد و این آغاز انحرافی بود که به ملوکیت موروثی و استبداد ستمگرانه (همانند دوران یزید) ختم شد.
امامانِ فقه و کلامِ اهلسنت بر این نکته اتفاقنظر دارند که خلافت مبتنی بر بیعت آزادانه و عدالت بود، اما با روی کار آمدن بنیامیه، این سیستم به «مُلکِ عضوض» (پادشاهی گزنده) تبدیل شد.
امام حافظ ابنکثیر در البدایه و النهایه (ج ۸، ص ۱۳۵) در ذیل وقایع سال ۶۰ هجری، تلخیِ این تغییر را شرح داده و میگوید که بیعت گرفتن برای یزید، بدعتی بود که توسط معاویه آغاز شد و این بدعت، سنت «شورایی بودن اسلام» را به «پادشاهی موروثی» تقلیل داد.
امام تفتازانی در شرح عقاید نسفی، ذیل بحث امامت، به تفاوت میان «خلیفه» (که حافظ شریعت است) و «ملک» (که مطیع هوی و هوس است) اشاره کرده و بیان میدارد که سقوط خلافت از مدار عدالت، ریشهی اصلی تمام فتنههای بعدی است.
بر این اساس، بزرگان علمای اهلسنت معتقدند که واقعهی کربلا یک اتفاق ناگهانی نبود، بلکه «نقطهی فرود» منحنیای بود که از دوران شکاف در خلافت راشده آغاز شده بود.
امام ذهبی در سیر اعلام النبلاء با سوز و گداز از واقعهی حره و کربلا یاد میکند و آن را نتیجهی مستقیم کنار گذاشتن اصل «شورا» و جایگزینی «قدرت قهریه» میداند.
از نظرِ این علما، وقتی «خلافت مبتنی بر مشورت» به «سلطنت موروثی» تبدیل شد، صلاحیت حاکم دیگر بر اساس «تقوا و علم» (که در خلافت راشده بود) نبود، بلکه بر اساس «قدرت نظامی و نسب» تعیین میشد؛ و این همان «اضطراب و پریشانی» عمیقی است که اسلام را از درون دچار تفرقه کرد.
خلاصه و عصارهی کلامِ پیشوایانِ اهلسنت و جماعت این است که:
۱. خلافت راشده (۳۰ سال طلایی) معیار عدالت نبوی بود.
۲. معاویه با خروج از بیعت خلیفهی برحق، باب «فتنهی بغی» را گشود که طبق نص حدیث نبوی، راهی به سوی آتش داشت.
۳. یزید محصول تبدیل «خلافت شرعی» به «سلطنت استبدادی» بود.
امروز، رهاییِ امت از این پریشانیها، نیازمند بازگشت به آن «خلافت بر منهاجِ نبوت» است؛ خلافتی که در آن، حاکم نه یک پادشاه موروثی، بلکه خادم شریعت و منتخب امت است. تا زمانی که امت به الگوی حکمرانیِ نبوی بازنگردد، ریشههای این پریشانی و اضطراب همچنان باقی خواهد ماند.