داستانی واقعی از کسی که برای الله خودش را خالص کرده باشد

داستانی واقعی از کسی که برای الله خودش را خالص کرده باشد

ابن کثیر در کتاب ارزشمند خود «البدایة و النهایة » می آورد:

یک جوان از روم نزد نورالدین زنگی (رحمه‌الله) آمد، اسلام آورد و درخواست کرد که در سرزمین مسلمانان زندگی کند.

نورالدین زنگی از او پرسید: در چه زمینه‌ای مهارت داری؟

جوان رومی پاسخ داد: در طبابت، به‌ویژه جراحی.

زنگی گفت: آیا می‌توانی مسئولیت درمان سربازان زخمی ما را بر عهده بگیری؟ جوان رومی گفت: این هدف اصلی زندگی من است. برای همین آمده‌ام تا گناهانم را که در خدمت سربازان رومی انجام داده‌ام جبران کنم.

زنگی گفت: مطمئن باش که اسلام و توبه تمام گناهان گذشته را پاک می‌کند. اکنون تو یک جنایتکار نیستی، بلکه یک مسلمان پاک هستی.

زنگی پرسید: وسایل و داروهایت را از کجا تأمین می‌کنی؟

جوان رومی گفت: موادی که استفاده می‌کنم فقط در روم پیدا می‌شود.

زنگی گفت: ما نمی‌خواهیم زخمی‌هایمان را با موادی که از سرزمین دشمن می‌آید درمان کنیم. گروهی از سربازان را همراه خود ببر، به روم برو و گیاهانی که در داروهایت استفاده می‌کنی جمع‌آوری کن تا آنها را در سرزمین مسلمانان بکاریم.

جوان به روم رفت و پس از مدتی نمونه‌های لازم را آورد.

نورالدین زنگی مقداری طلا، قطعه‌ای زمین و چند دستیار به او داد و گفت: این گیاهان را در این زمین بکار و وقتی به ثمر رسیدند آنها را به من بیاور. اما حقوق دولتی برای او تعیین نکرد و گفت: بخشی از این زمین را برای خودت کشت کن و محصولش را برای خودت بردار.

جوان این کار را انجام داد و پس از مدتی محصولات پزشکی را به زنگی تحویل داد.

زنگی مکانی ویژه برای او اختصاص داد و گفت: در اینجا داروهایت را بساز و اگر به مواد اولیه نیاز داشتی، از خاک سرزمین اسلامی تهیه کن، نه از سرزمین دشمن.

او همچنین دستور داد گروهی از جوانان مسلمان نزد طبیب جدید طبابت بیاموزند تا در مواقع نیاز مجبور نباشیم دست نیاز به سوی دیگران دراز کنیم.

چند وقت بعد، جوان نزد زنگی آمد و گفت: ای امیر! من به بسیاری از جوانان مهارت‌های خود را آموختم و اکنون دیگر نیازی به من در معالجه نیست. اجازه دهید شمشیرم را بردارم و در برابر دشمنان خدا بجنگم، همان‌گونه که زمانی در کنار آنها علیه شما می‌جنگیدم. اکنون آرزوی بزرگ من شهادت در راه خداست.

زنگی گفت: وصیت‌نامه‌ات را بنویس و سلاح را با پول خودت بخر. من از بیت‌المال برایت سلاح نمی‌خرم.

جوان متعجب شد، اما گفت: شنیدم و اطاعت کردم.

او به ارتش مسلمانان پیوست و در برابر رومیان جنگید. چنان ضرباتی به دشمن وارد کرد که در میان آنها به “شیطان” مشهور شد. هر گروهی که به او می‌رسید می‌گفت: فرار کنید، شیطان آمد!

پس از پایان جنگ، زنگی به دنبال او گشت. او نه در میان زنده‌ها بود و نه زخمی‌ها. سرانجام او را در میان شهدا یافت. زنگی پیکر او را در آغوش گرفت و به‌شدت گریست. در جیب جوان نامه‌ای پیدا شد که نوشته بود:

> ای امیر! بخشی از مالم را به خانواده‌ام بدهید و باقی را برای تجهیز سپاه مسلمانان استفاده کنید تا پس از مرگم صدقه‌ای برای من باشد.

ای امیر! اکنون فهمیدم که چه چیزی برای من می‌خواستید و چه چیزی نمی‌خواستید. شما به‌جای حقوق، زمین به من دادید تا سربازان مسلمان از دسترنج خودشان بخورند، نه از بیت‌المال.

شما برای من سلاح نخریدید تا اسلحه‌ام شخصی باشد و پاداش آن کاملاً مال خودم شود.

شما مواد دارویی را از خاک سرزمین اسلامی فراهم کردید تا به امت این پیام را بدهید که پرچم مسلمانان تا زمانی که غذای‌شان از دسترنج خودشان نباشد و دارو و سلاح‌شان را خودشان نسازند، برافراشته نخواهد شد.

خداوند به شما در نیت و اراده‌تان پاداش دهد و از او می‌خواهم که در بهشت همراه شما باشم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *